عشره مبشره یا ده یار بهشتی
ابوبكر صديق رضي الله عنه[1]
((خداوند مرا به سوي شما مبعوث كرد شما گفتيد تو دروغ مي گويي، اما ابوبكر گفت راست مي گويد ومرا با جان ومالش ياري داد)).
پيامبر صلي الله عليه وسلم[2]
ايمان زود هنگام
رهبران واشراف قريش يكي پس از ديگري وپشت سرهم در صحن كعبه جمع مي شدند. زيد بن عمرو بن نفيل در آفتاب نشسته بود وبا تعجب به بت هاي بلندي كه در اين جا و آنجا گذاشته شده بودند نگاه مي كرد. زيد به آئين بت پرستي قانع نبود وبا جديت تلاش مي كرد كه ديني را بپذيرد كه آئين يكتا پرستي باشد، قريش را مي ديد كه شتر وگوسفند و... را براي بت ها سر مي بريدند با خودش فكركرد وگفت: گوسفند را خدا آفريده واز آسمان باران مي باراند وبراي گوسفندان گياه وعلف در زمين مي روياند پس شما چگونه گوسفند را به نام غير از خدا سر مي بريد؟!
زيد هم چنان غرق اين افكار بود كه اميه بن ابي صلت به او نزديك شد وگفت: در چه حالي اي جوينده خير وخوبي؟ زيد گفت كه خوب هستم. اميه پرسيد: آيا چيزي يافتي؟ زيد گفت: نه. اميه گفت: جز آنچه كه خداوند خواسته يا از طرف خداوند باشد. هر ديني روز قيامت سبب هلاكت خواهد بود. اما آيا پيامبري كه منتظرش هستيد از ماست يا از شماست[3].
ابوبكر اين سخن را شنيد وگفت: من قبلا نشنيده بودم كه پيامبري مبعوث مي شود ومردم منتظر آن هستند، بنابر اين نزد ورقه بن نوفل رفتم او بسيار به آسمان نگاه مي كرد وهمواره چيزي زمزمه مي نمود، داستان گفتگوي اميه وزيد را براي او تعريف كردم. ورقه گفت: بله برادر زاده ام، پيامبري كه مردم منتظر او هستند از نظر نسب از اعراب متوسط است من نسب را مي دانم وقوم تو نسب ميانه ومتوسطي در ميان اعراب دارد. ابوبكر به ورقه گفت: عمو! اين پيامبر چه مي گويد؟ ورقه گفت: هرآنچه به او از جانب خدا گفته شود همان را به مردم خواهد گفت، اما ظلم نمي كند و نمي گذارد كه بر او ظلم شود واز اينكه مردم بر يكديگر ستم كنند جلوگيري مي نمايد.
ابوبكر افزود: ((وقتي پيامبر صلي الله عليه وسلم به پيامبري مبعوث شد من به او ايمان آوردم و او را تصديق نمودم))[4].
ابوبكر اسلام آورد و پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد اسلام آوردن ابوبكر فرمود: ((هيچ كسي را به اسلام دعوت ندادم مگر ابتدا در پذيرفتن دعوتم دچار ترديد وشك مي شد به جز ابوبكر، هنگامي كه او را دعوت دادم چهره اش را برنگرداند ودر حقانيت اسلام شك نكرد))[5].
اين چنين ابوبكر رضي الله عنه خيلي زود از جاهليت به اسلام روي آورد.
ابوبكر رضي الله عنه چه كسي بود؟
ابوبكر صديق رضي الله عنه يار پيامبر صلي الله عليه وسلم است كه پس از مسلمان شدن هميشه در سفر وحضر تا دم وفات آن حضرت درخدمت ايشان بوده و هيچ گاه ازاو جدا نشد[6]. به علت زيبايي چهره اش او را ((عتيق)) لقب داده بودند. نسب او در مره بن كعبه به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد، نامش عبدالله بن ابي قحافه عثمان بن عامر بن عمروبن كعب.... ابن مره بن كعب... قريشي است. مادر ابوبكر رضي الله عنه ام الخير سلمي است. ابوبكر در جاهليت با اسماء بنت عميس وحبيبه ازدواج كرده بود. هنگامي كه ابوبكر رضي الله عنه وفات كرد حبيبه حامله بود. ابوبكر شش فرزند داشت سه دختر وسه پسر. پسران وي به نامهاي عبدالله، عبدالرحمن ومحمد ودخترانش اسماء وام المؤمنين عايشه وام كلثوم رضي الله عنهم بودند.
عادات وصفات ابوبكر رضي الله عنه
امت اسلامي به اجماع او را صديق ناميده اند چوت او راستگويي را همواره برخود لازم گرفته بود ونيز بلافاصله رسالت پيامبر صلي الله عليه وسلم را تصديق نمود، هرگز اشتباه و دروغي از او سر نزده كه كسي آن را به ياد داشته باشد. روزي پيامبر صلي الله عليه وسلم در كعبه نماز مي خواند، عقبه بن ابي معيط نزديك وي آمد وچادرش را به گردن پيامبر صلي الله عليه وسلم پيچيد وداشت اورا خفه مي كرد، ابوبكر، عقبه را از كنار پيامبر دور نمود واو را سرزنش كرد وگفت: ((آيا مي خواهي مردي را بكشي كه مي گويد پروردگار من الله است در حالي كه از طرف پروردگارتان دلايل روشني ارائه كرده است))[7].
در صبح روز اسراء كه پيامبر صلي الله عليه وسلم از معراج برگشته بود، مشركين نزد ابوبكر رضي الله عنه آمدند وگفتند: آيا مي داني دوست تو چه مي گويد، او مي گويد كه ديشب به بيت المقدس برده شده است!
ابوبكر از آنها پرسيد: آيا محمد چنين گفته است؟ مشركين گفتند: بله. ابوبكر رضي الله عنه قبل از اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم را ببيند و از او اخبار اسراء و معراج را بشنود گفت: ((او راست گفته است من او را در چيزي بالاتر از اين كه او مي گويد: اخبار آسماني صبح وشام به او مي رسد تصديق مي كنم))[8].
ابوبكر رضي الله عنه بزرگوار وسخاوتمند بود و از آنجا كه اموال خود را به كثرت صدقه مي كرد خداوند در قرآن آيه اي در مورد ايشان نازل فرمود:
﴿وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى*الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى﴾(الشمس: 17- 18).
((ونجات مي يابد از آتش دوزخ كسيكه بيشتر از همه پرهيزكار است. ومال خود را در راه خدا مي دهد تا تزكيه شود)).
حضرت عمر رضي الله عنه در مورد اينكه ابوبكر رضي الله عنه در صدقه كردن اموال خود از تمام صحابه سبقت مي گرفت، مي گويد: پيامبر صلي الله عليه وسلم به ما دستور داد تا در راه خدا صدقه كنيم، نزد من هم مقدار مال بود با خود گفتم امروز از ابوبكر سبقت خواهم گرفت ومن نصف دارايي خود را صدقه كرده و پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آوردم. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: براي خانواده ات چه گذاشتي؟ گفتم: همين مقدار را در خانه نيز گذاشته ام. اما ابوبكر رضي الله عنه تمام اموال ودارايي خود را آورده بود، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: اي ابوبكر براي خانواده ات چه گذاشته اي؟ گفت: براي آنها خداوند وپيامبر را گذاشته ام. عمر رضي الله عنه با خود گفت درهيچ چيزي از او سبقت نمي توانم بگيرم[9]. اين واقعه در روز آماده كردن لشكر عسره در غزوه تبوك روي داده است.
ابوبكر رضي الله عنه بسيار دانا وهوشيار بود، درمقابل مانعين زكات قاطعانه ايستاد وفرمود: ((سوگند به خدا! با كسي كه ميان نماز وزكات فرق مي گذارد خواهم جنگيد، سوگند به خدا! اگر زانو بند شتري را كه آنها به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي دادند، ندهند با آنها مي جنگم)).
ابوبكر رضي الله عنه با زيركي خود هدف پيامبر صلي الله عليه وسلم را از سخنانش فهميد، كه آن حضرت صلي الله عليه وسلم فرمود: ((خداوند تبارك و تعالي بنده اي را اختيار داده كه از دنيا يا آخرت يكي را قبول كند و آن بنده آنچه را نزد خداست اختيار نمود ))[10].
ابوبكر رضي الله عنه بعد از شنيدن اين سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم بلافاصله منظور پيامبر صلي الله عليه وسلم را درك نمود وشروع به گريه كرد وگفت: ((پدر و مادرهايمان فدايت باد)) ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم ازگريه ايشان تعجب كردند. اما هنگامي كه وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم نزديك شد و اجلش فرا رسيد آنها دانستند كه بنده اي كه آنچه نزد خدا هست آن را قبول كرده، پيامبر صلي الله عليه وسلم است ونيز دانستند كه ابوبكر رضي الله عنه مردي زيرك وهوشيار است.
شجاعت وجرأت نيز از صفات بارز ابوبكر رضي الله عنه بود كه در صحنه هاي مختلفي اين صفت متجلي شد، در صدر اسلام، وقتي كه مسلمانان تعداد انگشت شماره بودند ابوبكر رضي الله عنه از پيامبر صلي الله عليه وسلم خواست تا از خانه ابي ارقم بيرون بروند ودر كعبه، آشكارا مردم را به اسلام دعوت دهند، همه با رأي ابوبكر موافقت كرده وبه قصد كعبه از خانه ابي ارقم بيرون رفتند، وقتي به كعبه رسيدند متوجه شدند كه اشراف وسران قريش نشسته اند و به گفتگو مشغول اند، مسلمانان نزديك آنها نشستند وابوبكر رضي الله عنه بلند شد و براي مردم سخنراني كرد و آنها را به يگانگي خداوند ويكتا پرستي دعوت داد وقدرت بزرگ الله ونعمتهاي گسترده اش را به آنها ياد آوري نمود پيامبر صلي الله عليه وسلم به سخنان دوست خود گوش مي داد. ابوبكر رضي الله عنه استاده بود گويا او قريش و اشراف آن را به مبارزه مي طلبيد، عتبه بن ربيع يكي از اشراف قريش به سخنراني ابوبكر رضي الله عنه اعتراض كرد اما ابوبكر رضي الله عنه همچنان سخنانش را ادامه داد تا اينكه حاضرين شورش كردند وبه ابوبكر رضي الله عنه حمله ور شدند وبر سر وصورت او كوفتند خون از چهره اش سرازير شد و ابوبكر رضي الله عنه بيهوش بر زمين افتاد، خبر بيهوشي ابوبكر رضي الله عنه پخش شد وعموزاده هاي ابوبكر رضي الله عنه از قبيله بني تميم آمدند، آنها فكر كردند ابوبكر رضي الله عنه مرده است، او را همچنان كه بيهوش بود به خانه اش منتقل كردند وبا همديگر عهد كردن كه اگر ابوبكر رضي الله عنه بميرد عتبه بن ربيع را به قتل برسانند. ابوقحافه پدر ابوبكر رضي الله عنه ومادرش ام الخير سلمي كنار بستر ابوبكر رضي الله عنه نشسته بودند، ديري نگذشت كه ابوبكر به هوش آمد و اولين سخني كه به زبان آورد گفت: محمد چه شد؟ پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم چه شد؟ وهمچنان تكرار مي كرد: محمد چه شد؟
وچون مطلع شد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به خانه ابي ارقم برگشته است همراه مادرش به آنجا رفت وقتي مطمئن شد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم سالم است از او خواست كه مادرش را به اسلام دعوت دهد، پيامبر صلي الله عليه وسلم مادر ابوبكر را به اسلام دعوت داد واو بلافاصله اسلام را پذيرفت وابوبكر رضي الله عنه بسيار شادمان و احساس خوشبختي نمود.
حضرت علي رضي الله عنه به شجاعت ابوبكر رضي الله عنه شهادت داده است. هنگامي كه ازاو پرسيده شد كه دليرترين مردم نزد شما چه كسي است؟ گفت: ابوبكر رضي الله عنه، چون در جنگ بدر وقتي براي پيامبر صلي الله عليه وسلم سايباني ساختيم وگفتيم: چه كسي حاضر است كه همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم بنشيند تا مشركين گزندي به ايشان نرسانند، سوگند به خدا جز ابوبكر رضي الله عنه هيچ كس حاضر نشد. ابوبكر شمشير كشيد ودر كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم ايستاد وهيچ كس از مشركين جرأت نداشت كه به سوي پيامبر صلي الله عليه وسلم برود از اينرو مي دانم ابوبكر رضي الله عنه دليرترين مردم است[11].
وفات
ابوبكر رضي الله عنه وصيت كرد كه همسرش اسماء بنت عميس به كمك فرزندش عبدالرحمن او را غسل بدهند، در آخرين لحظات زندگي اش مثني بن حارثه از عراق آمد وخبر پيروزيهاي مسلمين را در آنجا به اطلاع ابوبكر رضي الله عنه رساند در شامگاه دوشنبه هشتم جمادي الاول سال سيزدهم هجري ابوبكر رضي الله عنه جان به جان آفرين سپرد.
رحمت خدا بريار غار ودوست باوفا وصادق پيامبر باد.
عمر بن خطاب [12]
((بار خدايا هريك از اين دومرد، ابوجهل وعمر بن الخطاب را بيشتر دوست داري اسلام را به وسيله او كمك كن))[13].
پيامبر صلي الله عليه وسلم
عمر رضي الله عنه چه كسي بود؟
عمر كسي بود كه پيامبر صلي الله عليه وسلم او را فاروق كنيه داد چون خداوند بوسيله عمر حق را از باطل جدا كرد، پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد عمر فاروق رضي الله عنه فرموده است: ((من شيطانهاي انس وجن را مي بينم كه از عمر فرار مي كنند)).
پيامبر صلي الله عليه وسلم به عمر رضي الله عنه مي گفت: اي فرزند خطاب! سوگند به ذاتي كه جانم در دست اوست شيطان از راهي كه تو از آن گذر كني نخواهد رفت[14].
عمر بن خطاب رضي الله عنه سيزده سال پس از پيامبر صلي الله عليه وسلم به دنيا آمد. پدرش خطاب بن نفيل، مخزومي، قريشي ومادرش حنتمه دختر هاشم، از اينكه صاحب فرزندي شده بودند خوشحال شدند. عمر بن خطاب بن نفيل بن عبدالعزي است وقريشي از بني عدي است ودر كعب بن لؤي نسبش به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد. كنيه اش ابو حفص است، حفص يعني بچه شير، پيامبر صلي الله عليه وسلم در جنگ بدر اين لقب را به عمر رضي الله عنه گذاشت. او سيزده سال بعد از عام الفيل به دنيا آمد[15].
پيامبر صلي الله عليه وسلم داماد عمر رضي الله عنه بود چون پيامبر صلي الله عليه وسلم با حفصه، دختر عمر رضي الله عنه ازدواج كرد. عمر رضي الله عنه زير نظر پدر ومادرش بزرگ شد و آنها به خوبي او را تربيت كردند، هنگامي كه عمر جوان ونيرومند شد گاهي تجارت مي كرد وگاهي پدرش او را چوپان گله خود ميكرد.
عمر داراي چهره سفيد مايل به سرخي بود وقامتي بلند وسينه اي پهن داشت.
بازوهايش قوي بود هنگام را ه رفتن سريع مي رفت وهمراهانش كمتر مي توانستند در هنگام راه رفتن به او برسند. جوانان قريش خيلي از او حساب مي بردند.
عمر رضي الله عنه رقيب نيرومند براي همسن وسالهايش بود، هرگاه با كسي كشتي مي گرفت او را به زمين مي زد، روزي در بازار عكاظ كشتي گرفت، مردم اطراف او و حريفش جمع شده بودند واين مبازره را تماشا مي كردند ديري نگذشت كه عمر رضي الله عنه حريف خود را به زمين زد وبر او پيروز شد. عمر اسب سوار ماهري بود كه همواره اسب سواري را تمرين مي كرد ونيز شاعر بود كه خواندن وحفظ كردن شعر را دوست مي داشت.
اسلام آوردن عمر رضي الله عنه
اسلام آوردن عمر رضي الله عنه باعث شادي وسرور مسلمين شد داستان اسلام آوردن او از اين قرار است:
عمر رضي الله عنه قبل از اينكه اسلام بياورد گفت: مي خواهم محمد را به قتل برسانم، اما وقتي مردم به او گفتند كه خواهر وشوهر خواهرش مسلمان شده اند، به شدت خشمگين شد گويا آتشي وجود او را فراگرفته بود ودر همين حال عازم خانه خواهرش شد و چون به خانه خواهرش رسيد، شنيد كه آيه هاي قرآن در آن تلاوت مي شود: ﴿طه* مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى * إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَى * تَنْزِيلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى﴾ (طـه: 1-4).
اين جا بود كه قلب عمر نرم شد واز خشونت وسختي به مهرباني و نرمي مبدل گرديد. پرسيد: محمد كجاست؟ وقصد رفتن به جايي را نمود كه پيامبر صلي الله عليه وسلم در آنجا ساكن بود. عمر قبل از اينكه نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم بيايد در خانه خواهرش فاطمه بنت خطاب غسل كرده وقرآن را تلاوت كرده بود و هنگامي كه به خانه ارقم بن ابي ارقم رسيد ودر زد، يكي از ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم بلند شد ونگاه كرد سپس دوباره نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم برگشت وگفت: اي پيامبر خدا! پسر خطاب شمشير خود را به كمربسته و مي آيد. در اينجا حمزه بن عبدالمطلب بلند شد وگفت: اي پيامبر خدا! به او اجازه بده اگر اراده خير داشته باشد مسلمان مي شود، وقصد بدي داشته باشد او را به قتل مي رسانم.
پيامبر صلي الله عليه وسلم به عمر رضي الله عنه اجازه ورود داد واز جايش برخاست. به محض اينكه عمر را ديد لباسهايش را گرفت و به شدت به طرف خود كشيد وگفت: اي عمر، آيا به جانب اسلام نمي آيي تا خداوند آيه هايي در مورد رسوايي تو نازل نكند هم چنان كه وليد بن مغيره را رسوا كرد[16].
عمر گفت: گواهي مي دهم كه هيچ معبودي جز خدا نيست و گواهي مي دهم كه تو بنده وپيامبر خدا هستي، اي پيامبر خدا! من آمده ام تا به خدا و پيامبرش و آنچه از جانب خدا آورده اي ايمان بياورم.
پيامبر صلي الله عليه وسلم تكبير بلندي گفت كه ياران دانستند عمر مسلمان شده است. حاضران نيز تكبير گفتند ودر آن روز مسلمانان در دو صف بيرون آمدند كه در يك صف حمزه رضي الله عنه قرار داشت و در صف ديگر عمر رضي الله عنه بود. قريش وقتي آنها را ديدند به شدت ناراحت شدند. ودر آن روز پيامبر صلي الله عليه وسلم عمر را فاروق ناميد چون خداوند به وسيله او قدرت اسلام را ظاهر كرد وميان حق وباطل فرق گذاشت[17]. واين گونه خداوند اسلام را با عمر رضي الله عنه عزت واقتدار بخشيد و عمر رضي الله عنه به گروه اولين مردان اسلام پيوست.
فضيلت واخلاق عمر رضي الله عنه
پيامبر صلي الله عليه وسلم شناخت بسيار خوبي از عمر رضي الله عنه داشت. او شجاعت و شهامت وغيرت عمر رضي الله عنه را مي دانست. لذا در حديثي با اشاره به اين صفات عمر رضي الله عنه گفت: ((من در خواب ديدم كه دربهشت هستم زني را ديدم كه در كنار قصري نشسته ومي درخشد. گفتم: اين قصر مال چه كسي است؟ گفتند: از عمر رضي الله عنه است. من به ياد شهامت وغيرت او افتادم و از آنجا روي گردانده وبرگشتم. هنگامي كه عمر رضي الله عنه اين سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم را شنيد به گريه افتاد وگفت: آيا ممكن است نسبت به شما غيرتم به جوش بيايد؟!)).
عمر رضي الله عنه مرد دليري بود كه مردم از او ميترسيدند. شهامت و دليري او در روزي كه از مكه به سوي مدينه هجرت كرد متجلي گرديد. هنوز پيامبر از مكه هجرت نكرده بود، مسلماناني كه از مكه به مدينه هجرت ميكردند مخفيانه و به دور از چشم مشركين هجرت مي كردند. اما عمر رضي الله عنه شمشيرش را به كمر بسته وتير وكمان خود را برداشت وتير به دست گرفته وبه كعبه رفت. مردم قريش اطراف كعبه جمع بودند عمر رضي الله عنه هفت بار كعبه را طواف كرد ودر مقام ابراهيم نماز گزارد، سپس به افراد قريش گفت: هر كسي مي خواهد كه مادر به عزايش بنشيند وفرزندانش يتيم وزنش بيوه شود پشت اين دره با من در بيفتد. بعد از آن، به سوي مدينه حركت كرد. وهنگامي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مدينهآمد او همراه مردم به استقبال پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت واز رسيدن پيامبر صلي الله عليه وسلم شادي وصف ناپذيري به عمر رضي الله عنه دست داد و عمر رضي الله عنه براي هميشه در مدينه ماند.
در روز صلح حديبيه، پيامبر صلي الله عليه وسلم با كفار عهد نامه صلح امضاء نمود عمر رضي الله عنه چون شرايط صلح را شنيد و از آنجايي كه به ظاهر، صلح نشانگر ضعف وناتواني مسلمين بود، ناراحت وخشمگين شد ونزد ابوبكر آمد وگفت: اي ابوبكر! آيا اين مرد پيغمبر خدا نيست؟ ابوبكر گفت: بله. عمر گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟ ابوبكر گفت: بله، اي عمر. عمر با سرزنش وخشم گفت: پس چرا ما در مورد دين خود ذلت را قبول كنيم وبپذيريم؟
بعد از آن عمر رضي الله عنه پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وآنچه به ابوبكر گفته بود به پيامبر هم گفت، پيامبر صلي الله عليه وسلم در پاسخ او گفت: من بنده خدا و پيامبرش هستم، هرگز از دستور خدا سرپيچي نمي كنم، ونيز هرگز خداوند مرا شكست نخواهد داد[18]. در اين موقع عمر رضي الله عنه سخنش را پايان داد و همه به مدينه برگشتند ودر مدينه مژده از آسمان آمد وسوره فتح بر پيامبر صلي الله عليه وسلم نازل شد: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً﴾ (الفتح: 1). مشركين شرايط صلح را نقض كردند وصلح حديبيه كه عمر برآن اعتراض مي كرد سبب فتح مكه شد، فتح مكه، فتح بزرگي بود كه مسلمين بعداز سالها دوري از مكه ودر حالي كه با ترس ووحشت از مكه هجرت كرده بودند، بار ديگر قدرتمندانه به مكه بازگشتند، مسلمانان در هنگام فتح مكه بتها را درهم شكستند. حضرت عمر رضي الله عنه به دنيا ومتاع آن بي علاقه بود. در زمان خلافت ايشان سفيران پادشاهان وامرايشان كه به مدينه مي آمدند گمان مي كردند اميرالمؤمنين داراي قصر بزرگي است كه نگهبانان اطراف آن را گرفته اند. اما هنگامي كه عمر رضي الله عنه را فروتن وبا لباسهاي ساده مي ديدند، تعجب وحيرت آنها را فرا مي گرفت. ام المؤمنين حفصه رضي الله عنها دختر عمر رضي الله عنه وقتي بي علاقگي پدرش نسبت به دنيا را ديد به او گفت: اي اميرالمؤمنين! اگر لباس مي پوشيدي كه از اين لباس نرم تر مي بود و غذايي مي خوردي كه از اين غذايت بهتر بود بسيار خوب بود، چون خداوند روزي وخير فراوان نصيب مسلمين كرده است. عمر رضي الله عنه گفت: مگر به ياد نداري كه پيامبر صلي الله عليه وسلم چگونه با سختي زندگي مي گذارانيد؟ وهمچنان عمر حالات زندگي پيامبر صلي الله عليه وسلم و خليفه اش ابوبكر را به حفصه يادآوري نمود تا اينكه حفصه به گريه افتاد سپس عمر رضي الله عنه گفت: سوگند به خدا اگر بتوانم مانند آنها به سختي دنيا را بگذرانم اميد است كه در زندگي پرآسايش آخرت با آنها شريك شوم.
ياران عمر رضي الله عنه به قاطعيت وصلابت وي شهادت داده اند، حضرت معاويه رضي الله عنه مي گويد: عمر به خاطر خدا مردم را مي ترساند[19]. حضرت عمر رضي الله عنه عادل بود وقبل از همه عدالت را بر خود اجرا مي نمود سپس بر ديگران، در طول سالهايي كه مسلمانان از فقر و تنگدستي در مضيقه بودند او نيز جز نان وروغن چيز ديگري نمي خورد چون او مي خواست هرچه مردم مي خورند او نيز بخورد.
شهادت حضرت عمر رضي الله عنه
عمر رضي الله عنه از خداوند مي ترسيد واز روز قيامت هراس داشت يكي از ياران او ميگويد: عمر رضي الله عنه را ديدم كه پر كاهي را از زمين برداشت وگفت: ((كاش كه من پركاهي بودم، كاش من چيزي نمي بودم، كاش كه مادرم مرا نمي زائيد!)) حضرت عمر رضي الله عنه درحالت امامت نماز صبح بود كه ابولؤلؤ مجوسي بر او حمله نمود وايشان را مجروح ساخت، سپس حضرت به فرزندش عبدالله گفت: نزد ام المؤمنين عايشه برو وبه ايشان بگو عمر بن خطاب به تو سلام مي گويد ونگو امير المومنين، چون از امروز به بعد من امير المومنين نيستم وبگو عمر اجازه مي خواهد در كنار يارانش (محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه ) دفن شود، اگر عايشه اجازه داد من را در آنجا دفن كنيد واگر اجازه نداد آنگاه در قبرستان عمومي مسلمانان دفنم كنيد. ام المؤمنين با خواسته عمر رضي الله عنه موافقت نمود واجازه داد كه ايشان در كنار يارانش محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه به خاك سپرده شود. عهد خلافت حضرت عمر رضي الله عنه سرشار از خوبي وعدالت بود وفتوحات بزرگي نصيب مسلمانان گرديد واسلام در دورترين نقاط دنيا منتشر شد.
رحمت خدا بر فاروق اعظم باد ومبارك باد او را بهشتي كه به آن مژده داده شده بود.
حضرت عثمان بن عفان رضي الله عنه[20]
((آيا ازمردي حيا نكنم كه فرشتگان از او شرم مي كنند)).
(رسول اكرم صلي الله عليه وسلم)[21]
اصل ونسب عثمان
شهر طايف شهر زيباي حجاز است، طايف بهشت وگلزار حجاز و باغ پرميوه آن است، خانواده عثمان رضي الله عنه در اين شهر زيبا زندگي مي كردند. أروي دختر كريز بن ربيعه... بن عبد مناف صاحب نوزاد كوچكي به نام عثمان شده بود، عثمان بن عفان بن ابي العاص بن اميه... قريشي اموي[22]. عثمان در سال ششم عام الفيل يعني شش سال بعد از تولد پيامبر صلي الله عليه وسلم به دنيا آمد اسم عثمان هم در دوران جاهليت و هم در اسلام عثمان بود و كنيه اش ابوعبد الله وابو عمرو كه با هر دو ميان مردم مشهور بود. همه مردم عثمان را دوست داشتند تا جايي كه زنان براي فرزندان خود اينگونه مي سرودند: ((أحبك والرحمن حب القريش لعثمان)) ترجمه: سوگند به خداي رحمن، تو را چنان دوست دارم كه قريش عثمان را دوست دارند.
عثمان مردي ميانه بود، داراي قامتي نه بلند ونه كوتاه داشت، چهره اش زيبا وسفيد مايل به سرخي بود. در صورتش خالهايي آبگونه وجود داشت، بازوهايش پن بود. موهايش بازوهايش را پوشانده بود. البته وسط سرش موي نداشت ودهان ودنداني زيبا داشت[23].
اسلام آوردن عثمان
عثمان رضي الله عنه پنجمين نفري بود كه اسلام آورد، وي داستان اسلام آوردنش را چنين تعريف مي كند: من مردي بودم علاقمند به مصاحبت زنان، در يكي از شبها با گروهي از مردان قريش در صحن كعبه نشسته بودم، به ما گفته شد: محمد دخترش رقيه را به عقد ازدواج عتبه بن ابي لهب در آورده است، رقيه زني زيبا بود من حسرت خوردم كه چرا بر پسر ابولهب پيش نگرفتم وبا دختر محمد ازدواج نكردم، ديري نگذشت كه من به خانه رفتم، آنجا خاله ام سعديه بنت كريز كه به دين قومش بود وكهانت وفالگيري را آموخته بود به من گفت: چراغ او چراغ واقعي است، ودينش رستگار وكارش موفقيت آميز خواهد بود، سنگلاخ مكه به امر او تسليم خواهد شد.
عثمان پرسيد: اين چه كسي است؟ خاله عثمان گفت: او محمد بن عبدالله پيامبر خداست، او با قرآن آمده وبه سوي خدا دعوت مي دهد. عثمان از آنجا برگشت در حالي كه به شدت تحت تاثير سخنان خاله اش قرار گرفته بود، همچنان كه او در مورد سخنان خاله اش فكر مي كرد نزد ابوبكر صديق رفت، عثمان مي گويد: من نزد ابوبكرصديق آمدم، هيچ كس نزد او نبود كنارش نشستم. او ديد كه درحال فكر كردن هستم، پرسيد: به چه فكر ميكني؟ او را از گفته خاله ام با خبر كردم. ابوبكر گفت: واي بر تو عثمان، تو مرد دانا وهوشياري هستي كه حق وباطل را تشخيص مي هدي، اين بت ها ارزش ندارد كه قوم آنها را مي پرستند؟ آيا مگر اين بت ها سنگهايي نيستند كه نه مي بينند ونه می شنوند؟ گفتم: بله سوگند به خدا كه بت ها چنين اند. ابوبكر گفت: سوگند به خدا خاله ات راست گفته است. خدا محمد بن عبدالله، را به رسالت برگزيده وبراي مردم فرستاده است، آيا مي خواهي نزد وي بروي واز او بشنوي؟گفتم: بله! ديري نگذشت كه پيامبر صلي الله عليه وسلم وعلي بن ابي طالب رضي الله عنه در حالي كه پارچه اي بر دوش داشتند ازكنار ما گذشتند، ابوبكر بلند شد ودر گوش پيامبر چيزي نجوا كرد، پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد ونشست ورو به من كرد وگفت: عثمان دعوت الهي را بپذير كه بهشت را به تو مي بخشد. من پيامبري هستم كه براي جهانيان فرستاده شده ام.
عثمان مي گويد: سوگند به خدا بعد از شنيدن سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم بي اختيار اسلام را پذيرفتم وگواهي دادم كه هيچ معبودي جز خدا نيست ومحمد بنده وپيامبر خدا است، ومدتي بعد با دختر پيامبر، رقيه ازدواج كردم. عموي عثمان، حكم بن ابي العاص مردي سنگدل و تندخوي بود، با خشونت با عثمان برخورد مي كرد وقتي از اسلام آوردن عثمان با خبر شد او را گرفت وبا طنابي سخت بست وبا خشونت به عثمان گفت: آيا از دين پدر ونياكان خود بر ميگردي وبه آيين جديد روي مي آوري؟
سپس عمويش سوگند خورد وگفت: سوگند به خدا تا تو از اين دين دست برنداري تو را باز نخواهم كرد. عثمان با اصرار وبدون ترس گفت: اي عمو! سوگند به خدا كه هرگز اين دين را رها نخواهم كرد واز اين دين جدا نخواهم شد[24].
صفات وشمايل عثمان رضي الله عنه
عثمان رضي الله عنه مردي بود كه جان ومالش را فداي رسول الله صلي الله عليه وسلم نمود، اخلاق او الگوي خوبي براي مسلمانان بود، مهربان وبا حيا بود، طوري كه فرشتگان از عثمان شرم مي كردند، عايشه رضي الله عنه مي گويد: پيامبر صلي الله عليه وسلم در خانه اش به پهلو تكيه داده بود وساق پايش لخت بود. ابوبكر رضي الله عنه اجازه ورود به خانه را خواست ووارد شد پيغمبر صلي الله عليه وسلم همچنان تكيه داده بود، سپس عمر رضي الله عنه اجازه ورود خواست، پيامبر صلي الله عليه وسلم همچنان تكيه زده بود وبا آنها سخن مي گفت: بعد از آن عثمان رضي الله عنه اجازه ورود خواست وچون وارد شد پيامبر صلي الله عليه وسلم راست نشست ولباسهايش را مرتب كرد وبا او سخن گفت. عايشه رضي الله عنها شاهد قضيه بود، گفت: اي پيامبرخدا! ابوبكر وارد شده وشما تكان نخورديد وتوجه نكرديد بعد عمر وارد شد شما باز هم تكان نخورديد وتوجه نكرديد اما وقتي عثمان آمد شما نشستيد و لباسهايتان را جمع وجور كرديد...! پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم فرمود: ((آيا من از مردي حيا نكنم كه فرشتگان از او شرم دارند)).
عثمان مردي بزرگوار وسخاوتمند در اين زمينه براي ديگران الگو بود. سخاوت هاي عثمان يادگارهاي نيكويي از او ماند. در آن زمان آب كالاي اساسي ومهمترين ضرورت زندگي بود كه مردم به وسيله آب به زندگي خود وگوسفندان وشترهايشان ادامه مي دادند. چاهي بنام ((بئر رومه)) متعلق به فردي از بني غفار بود، وهر دلو آب اين چاه را به چندين درهم مي فروخت. مردم به ستوه در آمده بودند، پيامبر صلي الله عليه وسلم به صاحب چاه گفت: آيا اين چشمه را به چشمه اي در بهشت نمي فروشي؟ مرد غفاري گفت: اي پيامبر خدا! من وخانواده ام چشمه اي ديگر جز اين نداريم ومن نمي توانم اين را بخشش كنم.
وقتي اين خبر به عثمان رضي الله عنه رسيد چاه را از آن مرد به مبلغ سي وپنج هزار درهم خريد وبعد نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وگفت: براي من چشمه اي در مقابل آن چاه در بهشت مي دهي؟ پيامبر فرمود: بله اينطور است. عثمان گفت: من آن چاه را خريدم و آن را براي مسلمانان وقف نمودم. آري، عثمان اينگونه بود، بارها پيامبر صلي الله عليه وسلم او را مژده بهشت داده بود.
سخاوتمنديهاي او همواره راه را براي او به سوي بهشت باز گذاشته بود. در روز صلح حديبيه، پيامبر صلي الله عليه وسلم، عثمان رضي الله عنه را نزد قريش و رهبر شان ابوسفيان (كه در آن زمان اسلام را نپذيرفته بود) فرستاد تا به آنها بگويد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به قصد جنگ نيامده است، بلكه او براي زيارت كعبه آمده وهم چنان حرمت كعبه را حفظ خواهد نمود ونيز پيامبر صلي الله عليه وسلم به عثمان گفت كه به مردان وزنان مسلماني كه در مكه بسر مي برند مژده بده كه فتح وپيروزي نزديك است، عثمان رضي الله عنه به مكه آمد وپيام رسول اكرم صلي الله عليه وسلم را به ابوسفيان وبزرگان قريش رساند، وقتي عثمان رضي الله عنه پيام را به آنها رساند وسخنش تمام شد، گفتند اگر تو مي خواهي كعبه را طواف كني طواف كن[25]. عثمان گفت: تا زماني كه پيامبر صلي الله عليه وسلم طواف نكند من طواف نخواهم كرد.
در اين هنگام قريش عثمان را بازداشت كردند وتا سه روز او را نگه داشتند تا اينكه به پيامبر صلي الله عليه وسلم خبر رسيد كه عثمان رضي الله عنه كشته شده است. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: ما بر نمي گرديم تا زماني كه با قريش بجنگيم. وانتقام خون عثمان را بگيريم آنگاه پيامبر صلي الله عليه وسلم مردم را براي بيعت فرا خواند وبه آنها گفت كه خداوند به من دستور داده تا از شماها بيعت بگيرم. مردم همه به سوي پيامبر صلي الله عليه وسلم آمدند وزير درخت با او بر مرگ وفرار نكردن از جنگ بيعت كردند نيز عهد كردند كه يا فتح مكه يا شهادت[26].
پيامبر صلي الله عليه وسلم به نيابت از عثمان رضي الله عنه بيعت كرد بدين صورت كه دست راستش را بر دست چپش گذاشت وگفت: ((بارخدايا! عثمان به دنبال كار خدا وپيامبرش رفته است ومن به جاي او بيعت مي كنم)). و پيامبر صلي الله عليه وسلم دست راستش را بر دست چپ خويش نهاد.
بعد خبرهاي موثقي رسيد كه عثمان صحيح وسالم است و بازداشت شده است.
يكي از افتخارات ديگر عثمان اين است كه با دو دختر پيامبر ازدواج نمود يعني بعد از وفات يكي با ديگري ازدواج كرد به اين سبب ذي النورين گفته مي شود.
رحمت خداوند بر او باد. او يكي از شش نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم درگذشت، واز آنها اعلام خشنودي كرد ويكي از كساني بود كه قرآن را جمع نمود.
رحمت خدا بر عثمان كه پيامبر صلي الله عليه وسلم در روز تبوك در مورد او گفت: عثمان از امروز به بعد هر عملي انجام دهد براي او ضرر نخواهد داشت.
رحمت خداوند برعثمان بن عفان جامع قرآن وفاتح شهرها.
حضرت علي ابن ابي طالب رضي الله عنه [27]
((مرا از كتاب خدا بپرسيد، چون در قرآن آيه اي نيست مگر اينكه من مي دانم كه در شب نازل شده است يا در روز، در كوه نازل شده است يا در شب)). علي بن ابي طالب كرم الله وجهه
جوان هاشمي
ابو طالب رهبر قريش وسردار اشراف آن با فاطمه دختر اسد بن هاشم ازدواج كرد وعلي ابن ابي طالب به دنيا آمده، فاطمه اولين زن هاشمي بود كه فرزندي هاشمي به دنيا آورد، فاطمه اسلام را پذيرفت و به دين خدا ايمان آورد وهنگامي كه هجرت كرد فضل الهي بيشتر شامل حال او شد.
ابوطالب پدر علي، فقير وتنگدست وداراي فرزندان زيادي بود. اما فقر وتنگدستي او بر علي سايه نيافكند، چون فضل خداوند شامل حال علي شد پيامبر صلي الله عليه وسلم او را به خانه خود برد، و به تربيت او پرداخت ودر سفر وحضر همواره همراه آن حضرت صلي الله عليه وسلم بود، تا اينكه خدا آن حضرت صلي الله عليه وسلم را به پيامبري برگزيد.
علي سي ودو سال بعد از ميلاد پيامبر در كعبه متولد شد، مورخين فضايل علي را در دفاع از پيامبر صلي الله عليه وسلم وقتي كه مشركين قريش به اذيت و آزار او برخاستند نوشته اند. هنگاميكه پيامبر صلي الله عليه وسلم دعوت مي داد علي جواني نوپا بود قبيله قريش دست به اذيت و آزار پيامبر زدند او از پيامبر صلي الله عليه وسلم دفاع مي نمود.
اسلام آوردن علي
مورخين نوشته اند كه علي هرگز بتها را نپرستيده و آنها را سجده نكرده است، چون او كم سن وسال بود ودر كودكي اسلام را پذيرفت. علي مي گويد: پيامبر صلي الله عليه وسلم روز دوشنبه مبعوث شد ومن روز سه شنبه ايمان آوردم. سن وسال او وقتي كه مسلمان شد 10 سال و يا كمتر از آن بود[28].
روزي علي به خانه پسر عمويش پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت ديد كه او و همسرش خديجه رضي الله عنها مشغول خواندن نماز بودند، علي پرسيد: اين چه عملي است؟ پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: اين عبادت خداست كه بر آن مرا برگزيده وپيامبرانش را مبعوث كرده است، من تو را به پرستش خداوند يكتا كه شريكي ندارد دعوت مي دهم[29].
علي اسلام آورد واسلامش را از تمام اطرافيان پنهان مي كرد. بارها همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم مخفيانه و به دور از ديد قريش به دره هاي اطراف مكه مي رفت وبا پيامبر صلي الله عليه وسلم نماز مي خواند، وهنگام غروب هر دو به مكه باز مي گشتند.
ابوطالب دانست كه فرزندش مسلمان شده است. به او گفت: اين چه ديني است كه تو برآن هستي؟ علي رضي الله عنه گفت: من به دين كه محمد صلي الله عليه وسلم آورده است ايمان آورده ام، به خدا وپيامبرش ايمان آورده و با محمد نماز گزارده واز او پيروي مي كنم.
ابوطالب بر علي رضي الله عنه اعتراض نكرد واو را به حال خودش رها نمود. مورخين نوشته اند، روزي ابوطالب ديد كه علي وپيامبر صلي الله عليه وسلم مشغول خواندن نماز هستند، علي در طرف راست پيامبر صلي الله عليه وسلم ايستاده بود، جعفر فرزند ابوطالب از راه رسيد، ابوطالب فرمود: آن طرف پسر عمويت را بايست وجعفر از طرف چپ به نماز ايستاد. جعفر كمي بعد از حضرت علي اسلام را پذيرفته بود[30].
از كودكان حضرت علي اولين نفري بود كه ايمان آورده، بعد از او زيد بن حارثه خادم ومولاي پيامبر صلي الله عليه وسلم ايمان آورد بنابر اين ابتدا، خانواده پيامبر صلي الله عليه وسلم كه از علي وزيد وخديجه همسر پيامبر تشكيل مي شد، اسلام را پذيرفتند.
صحنه هاي آغازين
علي كودكي بود كه صحنه هاي ابتدايي دعوت محمدي را مشاهد نمود، پيامبر را مي ديد كه هنگام نزول اين آيه ها اقوام نزديك خود را به اسلام دعوت داد:
﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ﴾ (الشعراء: 214-216).
((خويشاوندان نزديك خود را بيم بده ودر برابر مومنان فروتني نشان بده. اگر آنان نافرماني كردند، بگو من از اعمال شما بيزارم)).
روزي پيامبر صلي الله عليه وسلم خويشاوندان خود را براي صرف نهار به خانه خود دعوت نمود وتلاش كرد كه آنها را به دين خدا دعوت دهد اما ابولهب عموي پيامبر صلي الله عليه وسلم سخن پيامبر را قطع كرد واز مردم خواست تا متفرق شوند وپيامبر صلي الله عليه وسلم را ترك كنند، علي با تعجب وحيرت نگاه مي كرد، او خشونت وسنگدلي ورفتار نامناسب عمويش با پيامبر را نمي پسنديد، اما پيامبر صلي الله عليه وسلم روز بعد دو باره آنها را به خانه اش دعوت كرد وچون آنها غذا خوردند، بعد از صرف غذا پيامبر به آنها گفت: انساني را مي شناسيد كه بهتر از آنچه كه من برايتان آورده ام، براي قومش آورده باشد، من خير دنيا وآخرت را برايتان آورده ام و پروردگارم به من دستور داده تا شما را به سوي او دعوت دهم. كداميك از شما حاضر است كه در اين امر با من همكاري كند.
آنها از پيامبر صلي الله عليه وسلم روي گردانده واو را ترك گفتند اما علي نوجوان رضي الله عنه آنها را نگذاشت بروند و با اينكه نوجواني كوچك بود در ميان همه آن اشراف وبزرگان ايستاد وگفت: اي پيامبر! من تو را كمك مي كنم، هر كس با تو بجنگد من با او مي جنگم[31].
افرادي از بني هاشم كه اين نوجوان را دوست مي داشتند از شهامت او احساس خوشحالي كردند وبعضي از آنها سخنان او را مورد تمسخر قرار داده وبرگشتند.
داماد پيامبر صلي الله عليه وسلم
در سال هشتم هجري علي رضي الله عنه به خواستگاري فاطمه زهرا دختر پيامبر صلى الله عليه وسلم رفت وپيامبر صلي الله عليه وسلم بي درنگ خواسته او را پذيرفت، علي براي بجا آوردن شكر الهي سربه سجده گذاشت. وچون سرش را از سجده برداشت پيامبر به او گفت: خداوند بر شما بركت بدهد وشما را خوشبخت كند وفرزندان زياد وپاكيزه اي به شما عطا نمايد.
در مراسم عقد فاطمه وعلي، ابوبكر وعمر وعثمان وطلحه و زبير رضي الله عنهم وهمه مهاجرين وانصار شركت جستند. هنگامي كه مردم در جاي خود نشستند، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: سپاس خداوندي را كه داراي صفات نيكوست، خداوند توانا كه معبود همه است وصلت نسب را پيوند مي دهد، ازدواج امري ضروري است وحكمي عادلانه وخير كاملي است خداوند بوسيله ازدواج رابطه خويشاوندي را برقرار مي كند. مردم خويشاوند يكديگر مي شوند خداوند در قرآن فرموده است:
﴿وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيراً﴾(الفرقان: 54).
((خداوند آن كسي است كه از آب انسان را آفريد و براي او نسب ووصلت قرارداده است و پروردگار تو قادر است)).
بعد پيامبر صلي الله عليه وسلم افزود شما را گواه مي گيرم كه فاطمه را به مهريه چهار صد مثقال نقره به عقد علي در آوردم اگر او به اين سنت پايدار و فريضه واجب خشنود است، پيوند آنها مبارك باشد، خداوند نسل آنها را پاكيزه كند، گفته ام را پايان داده واز خداوند آمرزش مي خواهم.
وبدين صورت فاطمه رضي الله عنها به خانه همسرش علي بن ابي طالب رضي الله عنه برده شد. جهيزيه فاطمه رضي الله عنها جز يك تخت كه با برگ خرما بست بود ويك بالش پوستي كه با پوشال خرما پر بود ويك مشك آب ويك غربال چيز ديگري نبود.
علي از فاطمه صاحب فرزندي شد، ابتدا او را حرب ناميدند اما پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وگفت: فرزندم را به من نشان دهيد، اسم او را چه گذاشته ايد؟ گفتند: ما اورا حرب نام گذاشته ايم، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: نه بلكه او حسن است.
ونيز حسين وزينب فرزندان ديگر فاطمه وعلي بودند، پيامبر صلي الله عليه وسلم پدر بزرگ آنها بود و با آنها شوخي مي كرد، گاهي يكي از آنها كه بر شانه اش سوار بود، سجده را طولاني مي كرد تا او خودش پايين بيايد و مي گفت: اگر برخيزم مبادا كودك بيافتد.
فاطمه بعد از مدت كمي پس از پيامبر صلي الله عليه وسلم چشم از جهان فرو بست وعلي درسن شصت وسه سالگي به دست ابن ملجم در كوفه به شهادت رسيد، رحمت خداوند بر علي رضي الله عنه باد كه همواره دعا مي كرد: بار خدايا! از نگاههاي ناجايز وسخنان بيهوده وخطاي قلب ما در گذر فرما.
رحمت خداوند بر علي باد كسيكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به او مژده بهشت داده بود.
ابو عبيده بن جراح رضي الله عنه [32]
((هر امتي اميني دارد و امين امت من ابوعبيده بن جراح است)[33].
ابوعبيده چه كسي بود؟
ابوعبيده بن جراح امين امت اسلام است، واين لقب را پيامبر صلي الله عليه وسلم را بر او گذاشت، نسب او در فهربن مالك به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد نامش ابو عبيده بن جراح بن عامر بن عبدالله بن الجراح... بن فهر بن مالك است.
مادرش: اميمه دختر غنم بن جابر بن عبدالعزي است. كنيه اش ابوعبيده و پيامبر صلي الله عليه وسلم او را امين اين امت لقب داد. ابوعبيده يكي از افرادي است كه خيلي زود وقبل از ديگران در ابتداء اسلام را پذيرفت او يكي از ده نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به آنها مژده بهشت داده بود، احاديثي از پيامبر صلي الله عليه وسلم روايت كرده است ودر جنگهاي زيادي همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم بوده است[34].
ابوعبيده لاغر اندام وداراي ريشي نازك وكم مو وچهره اي كم گوشت بود. قامتي دراز داشت وازبس كه قدش دراز بود گويا پشتش كج بود، در جنگ احد، وقتي با دندان تيري را كه به صورت پيامبر صلي الله عليه وسلم فرو رفته بود محكم كشيد كه به پشت سرافتاد وهنگامي كه بلندشد، ديد كه از دهانش خون مي ريزد ودندانهايش شكسته است.
اسلام آوردن ابوعبيده
ابو عبيده رضي الله عنه زمزمه مردم را در مورد دعوت محمد صلى الله عليه وسلم شنيد و دانست كه نزديكترين فرد به پيامبر صلي الله عليه وسلم ابوبكر است وتمام كارهاي پيامبر صلي الله عليه وسلم به دست اوست، بنابر اين به خانه ابوبكر رضي الله عنه رفت واز نزديك اسلام را شناخت، ديدار ابوبكر وابوعبيده پايان گرفت وبا هم قرار گذاشتند كه روز بعد با پيامبر صلي الله عليه وسلم ديدار كنند.
پيامبر به تازگي در خانه ارقم بن ابي ارقم اقامت گزيده بود، در روز بعد در وقت مقرر، ابوعبيده به قصد ديدار پيامبر صلي الله عليه وسلم حركت كرد، در راه افرادي را ديد كه آنها هم قصد زيارت پيامبر صلي الله عليه وسلم را داشتند. آنها عثمان بن معظون، عبيده بن حرث بن مطلب وعبدالرحمن بن عوف و ابو سلمه بن عبدالاسد[35] رضي الله عنهم بودند. همه با هم نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم آمدند و اسلام را پذيرفتند پيامبر صلي الله عليه وسلم از آنها به عنوان اولين شاگردان مكتب خود وافراد پيشرو در ايمان واسلام به گرمي استقبال نمود.
خبر مسلمان شدن ابوعبيده به خانواده اش رسيد، بعضي از خويشاوندان او پدرش را طعنه مي زدند كه پسرت ابو عبيده مسلمان شده است و با تو مخالفت كرده واز دين محمد كه مخالف دين پدران و نياكانت مي باشد پيروي كرده است.
همچنان طعنه زدند تا اينكه پدر ابوعبيده به شدت خشمگين شد. شمشيرش را به دست گرفت وفرياد زد: من فرزندم عامر (ابوعبيده) را با اين شمشير مي كشم. اما ابوعبيده از اسلام دست برنداشت تا اينكه جايگاه مهمي ميان مسلمانان اول كه به بهشت مژده داده شده بودند، كسب كرد.
هجرت وجهاد
ابوعبيده رضي الله عنه هجرت كرد وافتخار هجرت به حبشه را با مسلمانان به دست آورد او سختي وخستگي فراوان در مسير هجرت را تحمل نمود ودر حبشه ماند تا اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مدينه هجرت نمود، آن وقت ابوعبيده از حبشه به مدينه هجرت كرد وبه پيامبر صلي الله عليه وسلم پيوست.
درجنگ بدر، امين امت قهرماني بزرگ واسب سواري دلير و پيشرو بود وشرف افتخار آمرزش اهل بدر كه خداوند گناهان گذشته و آينده آنها را بخشيد، نصيب ابوعبيده نيز گرديد.
در جنگ احد، ابوعبيده مجاهدي بود كه از پيامبر صلي الله عليه وسلم دفاع مي كرد ودندانهايش در اين روز شكسته شد، ابوعبيده از كساني بود كه در برابر تجاوز وسوء قصد قريش به جان پيامبر صلي الله عليه وسلم سينه سپر نمودند.
بعد از اينكه در جنگ احد، دندانهاي پيشين شكسته شده بود، عمر رضي الله عنه مي گفت: مردي كه دندانهاي پيشينش از ته شكسته باشد زيباتر وخوش قيافه تر از ابوعبيده نديده ام.
در جنگ ذات السلاسل، وقتي پيامبر صلي الله عليه وسلم خبر شد كه گروه بزرگي از قبيله قضاعه جمع شده وقصد حمله به مدينه را دارند پرچم را به دست عمر وبن عاص داد واو را براي سركوب دشمن فرستاد، عمرو بن عاص چون به آنجا رفت ومتوجه گرديد كه دشمن بيشتر از آن است كه آنها فكر مي كردند از پيامبر صلي الله عليه وسلم درخواست كمك نمود، پيامبر صلي الله عليه وسلم دويست نفر از مهاجرين وانصار را كه ابوبكر وعمر رضي الله عنهم نيز در ميان آنها بودند به فرماندهي ابوعبيده رضي الله عنه براي كمك به عمر و بن عاص فرستاد. ابوعبيده چون به آنجا رسيد به عمرو بن عاص گفت: پيامبر صلي الله عليه وسلم به من توصيه نموده كه در كنار شما باشم وبا يكديگر اختلاف نكنيم. سوگند به خدا! اگر تو با من مخالفت كني باز هم من از تو اطاعت خواهم كرد. همه راويان اين سريه اتفاق نظر دارند كه ابوعبيده خوش اخلاق ونرم خو بود، ومانند سايرين همه به عمرو بن عاص اقتدا مي كرد. زيرا عمرو در آن روز امير مسلمين بود.
امين امت
گروه مسيحيان نجران در مسجد پيامبر صلي الله عليه وسلم همراه با علماي يهود حاضر شدند آنها نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم با همديگر اختلاف كردند علماي يهود گفتند: ابراهيم يهودي بوده است ومسيحيان گفتند: ابراهيم مسيحي بوده است در اينجا خداوند اين آيه نازل كرد:
﴿يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْرَاهِيمَ وَمَا أُنْزِلَتِ التَّوْرَاةُ وَالْأِنْجِيلُ إِلَّا مِنْ بَعْدِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ*مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرَانِيّاً وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ﴾(آل عمران: 66- 67).
((اي اهل كتاب! چرا در باره ابراهيم مجادله مي كند؟ ابراهيم نه يهودي، نه نصراني ونه مشرك بود بلكه مسلماني راستين بدور از هرگونه كجي ها بود)).
پيامبر صلي الله عليه وسلم همچنان با مسيحيان نجران گفتگو كرد تا اينكه آنها را قانع نمود، سپس آنها از پيامبر صلي الله عليه وسلم خواستند كه كسي را پيش آنها بفرستد تا دين واحكام اسلام و قرآن را به آنها بياموزد، پيامبر صلي الله عليه وسلم دستش را روي شانه ابوعبيده بن جراح گذاشت و به آنها گفت: ((همراه شما مرد اميني را مي فرستم، امين واقعي، امين به حق)) وامين امت به همراه آنها رفت تا به آنها دين جديد وقرآن را بياموزد، پيامبر صلي الله عليه وسلم به ابوعبيده گفت: ((با آنها برو و به آنها دين را بياموز ودر صورت بروز اختلاف در ميانشان قضاوت كن)). اين چنين پيامبر صلي الله عليه وسلم به امانت داري ابوعبيده گواهي داد، امانتداري تنها منحصر به ابوعبيده نيست بلكه او امين تمام امت محمدي مي باشد.
روز سقيفه
بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه وسلم، وقتي مردم در سقيفه بني ساعده براي انتخاب جانشيني براي پيامبر صلي الله عليه وسلم جمع شدند، ابوعبيده نيز در آنجا بود. او مسلمانان را به وحدت وهمدلي فرا خواند. اما هنگامي كه مردم با هم اختلاف كردند ابوعبيده در ميان انصار ايستاد و به سخنراني پرداخت وگفت: ((اي گروه انصار، شما اولين كساني بوديد كه پيامبر را كمك وپشتيباني نموديد مبادا اولين كساني باشيد كه بعد از او تغيير كرده وايجاد اختلاف نمائيد)).
اين سخنان ابوعبيده آرامش مردم را بازگرداند ودلهاي انصار تسكين يافت وكار با بيعت تمام مسلمين از انصار ومهاجر با ابوبكر صديق رضي الله عنه خاتمه يافت وهمه او را به عنوان جانشين پيامبر صلي الله عليه وسلم پذيرفتند. ابوعبيده در مورد بيعت، با علي سخن گفت علي به ابوعبيده گفت: ((از من چيزي نمي بيني جز آنچه تو را خوشحال كند وابوبكر نيز از ما چيزي نمي يابد جز آنچه او را خشنود خواهد ساخت)).
اين چنين امين امت در گفتارش امين بود، در مواضع خود صادق و مسلمين را به دوستي وهمدلي فرا مي خواند. داراي ايمان قوي وزباني صادق بود، خداوند از او راضي بود و او را خشنود كند.
جنگ يرموك
درجنگ يرموك، ابوعبيده فرمانده لشكر ويكي از قهرمانان مسلمين بود. ابوبكر رضي الله عنه خالد بن وليد را براي كمك ابوعبيده به شام فرستاد ودر نامه اي خطاب به ابوعبيده گفت: ((خالد بن وليد را براي كمك تو وعقب راندن لشكريان روم فرستاده ام ومن او را امير تمام لشكر نموده ام، تو از او اطاعت كن وبا او در چيزي مخالفت نكن)).
در حالي كه معركه يرموك جريان داشت ابوبكر رضي الله عنه وفات كرد و خلافت به عمر بن خطاب رضي الله عنه رسيد، عمر رضي الله عنه، خالد رضي الله عنه را از فرماندهي عزل وابوعبيده را فرمانده لشكر قرار داد. ابوعبيده هنوز به خالد نرسيده بود كه پيروزي توسط خالد بدست آمد وهنگامي كه خبر عزل خالد رضي الله عنه به وي رسيد وگفت: ((خداوند بر ابوبكر رضي الله عنه رحم كند، من او را از همه مردم بيشتر دوست داشتم سپاس خدا را كه بعد از ايشان امر خلافت را به عمر رضي الله عنه سپرد)). خالد اضافه كرد: ((خداوند به تو پاداش نيك بدهد، اي ابوعبيده! من سربازي از سربازانت هستم براي من فرق نمي كند كه فرمانده لشكر باشم يا سربازي در لشكر)).
درگذشت ابوعبيده
ابوعبيده بن جراح رضي الله عنه امين امت در سرزمين شام درگذشت. او در جايي بنام فحل نزديك بيسان جان به جان آفرين تسليم نمود.
رحمت خداوند بر او باد وخداوند قبر او را باغي از بهشت بگرداند.
زبير بن عوام[36]
((هر پيامبري در بهشت ياري دارد وتو اي زبير يار مني )).
پيامبر صلي الله عليه وسلم
پيامبر خدا كجاست؟
زبير بن عوام در مكه بدون اينكه از كسي هراسي داشته باشد در حركت بود، تمام آنچه در خاطر او بود ملاقات با پيامبر صلي الله عليه وسلم درخانه ارقم ابن ابي ارقم بود، جايي كه مسلمانان به اميد روزي كه بتوانند آشكارا در خيابانهاي مكه، اسلام خود را اظهار نمايند، پنهان شده بودند، زبير به خانه ارقم بن ابي ارقم، جايي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم مخفيانه در آنجا به اسلام دعوت ميداد رسيد، اما بر خلاف هر روز، آن حضرت در آن هنگام آنجا نبود، دروغ پردازان شايع كرده بودند كه پيامبر توسط مشركين به قتل رسيده است وبعضي مي گفتند: آنها پيامبر را ربوده اند و درجايي دور وناشناخته بازداشت كرده اند.
در اين هنگام زبير شمشير از نيام بيرون كشيد وديوانه وار در كوچه وخيابانهاي مكه دور مي زد وفرياد مي كشيد: اگر كسي از قريش بر پيامبر صلي الله عليه وسلم تعدي كرده باشد، شمشير من سر بسياري از قريش را از تن جدا خواهد كرد.
وهمچنان يار پيامبر به دنبال دوستش مي گشت تا اينكه سراغ آن حضرت را در يكي از غارهاي اطراف مكه گرفت که پيامبر مشغول نماز بود، زبير منتظر ماند تا پيامبر صلي الله عليه وسلم نمازش را تمام كرد آنگاه پيامبر صلي الله عليه وسلم به او گفت: زبير چه خبر داري؟ زبير رضي الله عنه گفت: من آمده ام تا با شمشير كسي را كه تو را اسير كرده است به دو نيم كنم.
پيامبر صلي الله عليه وسلم لبخندي زد وبا نگاهي محبت آميز ومهربانامه براي زبير دعاي خيركرد وگفت: هر پيامبري ياراني دارد وتو اي زبير يار من هستي.
اما اين يار و دوست پيامبر صلي الله عليه وسلم چگونه كسي است؟
زبير چه كسي هست؟
زبير عوام مردي بلند قامت بود كه چون سوار بر مركب مي شد پاهايش به زمين مي خورد. داراي ريشي كم پشت وگونه هاي ضعيف بود. زبير از طرف مادرش داراي نسبي عالي بود. پدرش ((عوام)) سردار ومرد شريف قومش بود. عوام پسر خويلد برادر ام المؤمنين خديجه رضي الله عنها بود. و خديجه عمه زبير بود. مادر زبير صفيه دختر عبدالمطلب جد پيامبر صلي الله عليه وسلم بود ودائي هايش ابوطالب و برادران او بودند، حمزه عموي پيامبر وشير اسلام كه لرزه به اندام مشركين افكند وابوجهل را كه به پيامبر اهانت نموده بود سرجايش نشاند نيز از دايي هاي زبير است. زبير در كودكي پدرش را از دست داد ومادرش صفيه دختر عبدالمطلب عهده دار تربيت فرزندش گرديد، او فرزندش را با برادرش حمزه، به شكار وجنگ مي فرستاد گاهي مادرش او را با چوب مي زد وزبير ضربه هاي چوب را بر بدنش تحمل مي نمود وبه اندازه توان با دستهايش از خود دفاع مي كرد. مردم مادرش را سرزنش مي كردند. اما او به گمان خود مي خواست به فرزندش جوانمردي و صلابت را بياموزد.
زبير چون جوان شد چنان قهرمان وسواركار ماهري گشت كه زبانزد همه قرار گرفت.
اسلام آوردن زبير
زبير در هشت سالگي به اسلام مشرف شد[37]. زبير رضي الله عنه نزد عمه اش خديجه در خانه پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رفت با پسر دائي اش علي بن ابي طالب رضي الله عنه كه كودكي در سن وسال او بود ملاقات مي كرد. در يكي از روزها علي را ديد كه نماز مي خواند او از نماز علي تعجب كرد وبا او به سخن پرداخت وچيزهايي در مورد اسلام از زبان علي شنيد، ابوبكر رضي الله عنه نيز با او در مورد اسلام ودعوت محمد صلي الله عليه وسلم سخن مي گفت، زبير به قصد ديدار پيامبر صلي الله عليه وسلم حركت كرد، پيامبر صلي الله عليه وسلم به گرمي از او استقبال نمود وخوش آمد گفت واو را در كنار خود نشاند.
زبير در سنين نوجواني صادقانه و قاطعانه به اسلام روي آورد، او در ابتدا اسلام خود را مخفي نگه مي داشت اما با مشكلات فراوان مواجه شد. عمويش نوفل از اسلام آوردن زبير خبر شد با او در مورد ترك اين دين سخن گفت. اما زبير ترك دين را نپذيرفت بنابراين عمويش به گونه هاي مختلفي به شكنجه او پرداخت، گاهي او را در حصيري مي پيچاند واطراف او را آتش مي افروخت. طوري كه نزديك بود زبير در اثر دود آتش خفه شود. در آن حال عمويش او را صدا مي زد كه به دين محمد كفر بورزد تا از عذاب رهايي يابد. اما زبير به اصرار تكرار مي كرد: ((بعد از اين امكان ندارد كه به كفر برگردم وتحمل هر شكنجه اي در راه خدا آسان است)). وقتي عمويش اصرار او را ديد او را به حالش رها كرد.
و اينگونه زبير مسلمان نيرومندي گرديد كه در پذيرفتن اسلام از سابقين اولين به شمار مي رود.
زبير دركنار همسرش اسماء
زبير رضي الله عنه با اسماء دختر ابوبكر رضي الله عنه معروف به ذات النطاقين ازدواج كرد، اسماء داستان ازدواج خود را چنين تعريف مي كند: ((زبير با من ازدواج كرد وجز اسبش چيز ديگري نداشت من اسب او را خدمت مي كردم و به آن علف مي دادم وبرايش هسته خرما كوبيده و آرد خمير تهيه مي كردم هسته ها را از زميني كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به زبير داده بود ودر فاصله دوري قرار داشت روي سر مي گذاشتم وبه خانه مي آوردم))[38].
زبير از اسماء صاحب فرزندي به نام عبد الله شد، عبد الله اولين فرزند مهاجري بود كه در دوران هجرت به دنيا آمد، اسماء فرزندش را پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم برد، پيامبر صلي الله عليه وسلم دست مطهر خود را بر صورت عبد الله كشيد ودعا كرد كه خداوند او را چون پدرش زبير نيك وصالح بگرداند.
زبير مجاهد راه خدا
زبير يكي از قهرمانان اسلام بود، در آن زمان افتخاري بالاتر از شركت در جنگهاي بدر واحد نبود. زبير در اين جنگها شركت جسته بود، در جنگ بدر مسلمين پيروز شدند اما بعضي از افراد شهيد شده بودند مشركين به خاطر كشته هاي خود خبيب را دستگير وبه دار آويختند، وشهيد كردند. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: چه كسي حاضر است جسد خبيب را از دار پائين و نزد مادرش بياورد؟ خداوند بهترين پاداش را به او خواهد داد.
زبير گفت: من حاضرم به كمك مقداد بن عمرو اين را انجام دهم، در آنجا چندين نفر از مشركين نگهبان جسد خبيب بودند اما زبير از غفلت نگهبانان استفاده نمود وجسد او را روي دوشش گذاشت و برگشت. هنگامي كه نگهبانان متوجه شدند براي دستگيري زبير تلاش كردند، زبير اعلام كرد: من زبير هستم، من و رفيقم دو شير قوي هستيم، براي مرگ حتمي آماده باشيد يا اينكه ازما دور شويد. نگهبانان از راهي كه آمده بودند برگشتند وزبير ودوستش جسد خبيب بن عدي را پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آوردند در اين هنگام جبرئيل فرود آمد تا به پيامبر گفت: ((فرشتگان به اين دو نفر از اصحاب تو افتخار مي كنند))[39].
در جنگ احد، قريش تلاش ميكرد تا مسلمين را به عقب بر گردانند وكساني را كه در ميدان جنگ باقي مانده اند كشته واز بين ببرند، اما زبير وابوبكر رضي الله عنه وهفتاد نفر از اصحاب پيامبر صلي الله عليه وسلم براي عقب راندن مشركين به جلو رفتند، قريش از تصميم آنها خبر شدند و به عقب برگشتند وفكر بازگشت به ميدان جنگ را از سرخود بيرون كردند[40]. واين آيه نازل شد:
﴿الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَالرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ﴾ (آل عمران: 172).
((آنان كه به دعوت الله ورسولش لبيك گفتند، بعد از اينكه مواجه ضرر شده بودند، براي نيكوكاران و پرهيزگاران از آنان مزد وپاداش بزرگ هست)).
در غزه خندق نيز، زبير يكي از مدافعان ومبارزان شهر مدينه بود. مادرش صفيه نيز در كمين يهوديي كه قصد سوء به مسلمين را داشت نشسته بود تا اينكه بالاخره موفق شد آن يهودي را از بين ببرد، مادر و پسر اين چنين در راه خدا جان فشاني نمودند.
زبير با يكي از انصار در مورد اينكه كداميك قبل از ديگري باغش را آبياري كند اختلاف پيدا كرد وبراي حل اختلاف به پيامبر صلي الله عليه وسلم مراجعه نمودند، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: زبير! ابتدا باغ خود را آبياري كن و سپس آب را براي همسايه ات رها كن. مرد انصاري خشمگين شد وبه پيامبر صلي الله عليه وسلم گفت: تو به خاطر اينكه زبير پسر عمه ات است چنين مي گويي، رنگ از چهره پيامبر صلي الله عليه وسلم تغيير يافت وگفت: زبير! باغ خود را آبياري كن وسپس آب را نگاه دار تا به ديوار هاي باغ برسد[41].
زبير مي گويد: سوگند به خدا من فكر ميكنم اين آيه در همين مورد نازل شده است:
﴿فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً﴾(النساء: 65).
((هرگز چنين نيست، سوگند به پروردگار تو آنان مؤمن نمي شوند مادام كه تو را در مسايل اختلافي خود داور قرار ندهند ودر برابر قضاوت تو احساس ناراحتي كنند وهمه تن تسليم تو نشوند)).
شهادت حضرت زبير رضي الله عنه
زبير بن عوام در رجب سال سي وششم هجري به شهادت رسيد و فرزندش عبد الله را چنين وصيت نمود:
فرزندم تو را وصيت مي كنم كه قرضهايم را بپردازي، اگر از پرداختن ديون مان ناتوان ماندي از مولايم كمك بگير.
عبد الله گفت: پدرم مولايمان كيست؟ زبير رضي الله عنه گفت: الله عزوجل. بعد از مرگ پدر، عبدالله مي گفت: به خدا سوگند به هيچ مشكلي در مورد اداي قرضهاي پدرم مواجه نشدم مگر اينكه مي گفتم: اي مولاي زبير قرض زبير را بپرداز. وخداوند اسباب اداي قرض را فراهم نمود. رحمت خداوند بر زبير بن عوام باد.
طلحه بن عبيد الله[42]
((هركس دوست دارد به مردي نگاه كند كه روي زمين راه مي رود و وظيفه اش را انجام داده به طلحه بن عبيدالله نگاه كند)).
پيامبر صلي الله عليه وسلم
شهيد زنده
روز جنگ احد وقتي مسلمين شكست خوردند واز كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم پراكنده شدند فقط طلحه بن عبيد الله ويازده نفر از انصار كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم باقي ماندند، در آن روز به طلحه لقب شهيد زنده داده شد.
پيامبر صلي الله عليه وسلم وافرادي كه همراهش بودند از کوه بالا مي رفت، مشركين به پيامبر رسيدند ومي خواستند او را به قتل برسانند پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: ((چه كسي اين افراد را از ما دور مي كند؟ هركسي چنين كاري را انجام دهد يار من در بهشت خواهد بود)).
طلحه گفت: اي پيامبر خدا! من حاضرم. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: تو در كنار من باش. مردي از انصار گفت: اي پيامبر خدا! من اين كار را مي كنم. پيامبر صلي الله عليه وسلم پذيرفت.
مرد انصاري با مشركين جنگيد تا اينكه شهيد شد. سپس پيامبر صلي الله عليه وسلم وهمراهانش از كوه بالا رفتند تا اينكه دوباره مشركين به آنها رسيدند. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود كه آيا مردي نيست كه با اينها بجنگد؟! طلحه گفت: من حاضرم اي پيامبر خدا!
پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: نه تو در كنار من باش. مردي از انصار گفت: من حاضرم. پيامبر صلي الله عليه وسلم پذيرفت، انصاري با مشركين جنگيد تا اينكه شهيد شد.
پيامبر صلي الله عليه وسلم همچنان به بالا رفتن كوه ادامه مي داد ومشركين رسيدند. پيامبر صلي الله عليه وسلم همچنان گفته خود را تكرار مي كرد و طلحه مي گفت: من حاضرم. پيامبر صلي الله عليه وسلم باز او را باز مي داشت و به مردي از انصار اجازه مي داد تا اينكه همه شهيد شدند و فقط طلحه با پيامبر صلي الله عليه وسلم باقي ماند ومشركين رسيدند در اين وقت پيامبر صلي الله عليه وسلم به طلحه گفت: الان تو اجازه داري با مشريكن بجنگي.
پيامبر صلي الله عليه وسلم دندانهايش شكسته شده بود وپيشاني اش زخمي و لبهايش خونين بود و خون بر چهره اش جاري بود طلحه به مشركين حمله مي كرد و آنها را از رسيدن به پيامبر صلي الله عليه وسلم باز مي داشت واز كنار پيامبر دور مي كرد و بر مي گشت وپيامبر صلي الله عليه وسلم را كمي بالاتر مي برد و آنجا او را مي نشاند ودوباره به مشركين حمله ور مي شد طلحه همچنان ادامه داد تا مشركين را نگذاشت به پيامبر گزندي برسانند.
ابوبكر صديق رضي الله عنه مي گويد: در آن هنگام من وابوعبيده بن جراح از پيامبر صلي الله عليه وسلم دور بوديم وچون خود مان را به پيامبر صلي الله عليه وسلم رسانديم و خواستيم كمكش كنيم فرمود: ((من را بگذاريد و به ياري دوستتان بشتابيد)). منظورش طلحه بود.
در اين هنگام خون از بدن طلحه ميچكيد وحدود هفتاد واندکی ضربه شمشير ونيزه تيز به بدنش اصابت كرده بود ودستش قطع شده بود وبيهوش درچاله اي افتاده بود[43]. وپيامبر صلي الله عليه وسلم مي گفت: ((هركسي دوست دارد به مردي نگاه كند كه وظيفه اش را انجام داده به طلحه نگاه كند)).
طلحه بن عبيدالله كيست؟
طلحه داراي چهره اي سفيد مايل به سرخي بود وقدش ميانه و سينه اش گشاده وچهار شانه بود، پاهاي پهني داشت وچون به سويي نگاه مي كرد كاملا خودش را برمي گرداند[44]. فرزند موسي بن طلحه چنين توصيف نموده است:
طلحه بن عبيد الله قريشي و از قبيله تيم بن مره و از اهالي مكه بود وكنيه ولقبش ابو محمد بود ويكي از ده نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به بهشتي بودن آنها گواهي داده است.
احاديث زيادي از طلحه روايت شده است دو حديث از وي، بخاري ومسلم هردو روايت كرده اند و در حديث از او فقط بخاري به تنهايي روايت كرده است و سه حديث نيز در مسلم آمده است. شوراي شش نفره اي كه حضرت عمر رضي الله عنه براي انتخاب خليفه برگزيده، طلحه يكي از اعضاي آن شورا بود.
اسلام آوردن طلحه داستان زيبايي دارد. طلحه آن را چنين تعريف كرده است: من براي تجارت به بازار بصري (شهري است در حوران واقع در جنوب دمشق) رفته بودم. در آنجا راهبي را ملاقات كردم كه گفت: آيا ميان شما كسي از اهل حرم (منظورش از حرم حجاز بود) هست؟ طلحه گفت: من از اهل حرم هستم. راهب گفت: پيامبري بزودي از اهل حرم مبعوث مي شود و پيامبران گذشته از آمدن او خبر داده اند، زمان بعثت او فرا رسيده است[45]. سخن راهب در قلب طلحه جاي گرفت، سپس طلحه را سفارش كرد كه بلافاصله به آخرين پيامبر و نبي رحمت ايمان آورده او را تصديق كند. طلحه چون به مكه بازگشت از بعثت پيامبر صلي الله عليه وسلم اطلاع پيدا كرد. همچنين با خبر شد كه دوستش ابوبكر صديق رضي الله عنه نيز به او ايمان آورده ودعوتش را پذيرفته و از او اطاعت ميكند طلحه چون اسم ابوبكر را شنيد با خودش گفت سوگند به خدا آن دو هرگز به گمراهي اتفاق نمي كنند. منظورش محمد صلي الله عليه وسلم و ابوبكر رضي الله عنه بود.
طلحه به قصد خانه ابوبكر رضي الله عنه حركت كرد وچون با ابوبكر رضي الله عنه ملاقات كرد از او پرسيد: آيا تو از محمد پيروي كرده اي؟ ابوبكر گفت: بله. سپس ابوبكر رضي الله عنه از محمد صلي الله عليه وسلم وبعثتش سخن گفت وبه او گفت كه محمد صلي الله عليه وسلم به عبادت خداوند يگانه دعوت مي دهد. چند روزي نگذشت تا اينكه طلحه اسلام آورد وبه دين محمد صلي الله عليه وسلم داخل شد او هشتمين نفري بود كه اسلام را پذيرفت ونيز يكي از افرادي بود كه توسط ابوبكر رضي الله عنه مسلمان شده بود.
طلحه مجاهد
طلحه در ميدان جهاد در راه خدا شركت مي جست. در غزوه بدر پيامبر صلي الله عليه وسلم به طلحه دستور داد تا همراه سعيد بن زيد به راه شام بروند و اخبار كاروانهاي قريش را بياورند. طلحه وسعيد لشكر خود را در منطقه حورا مستقر كردند. اما متوجه شدند كه كاروان قريش از شام به سوي مكه، از راهي ديگر حركت كرده است. آنها به مدينه بازگشتند و ديدند كه پيامبر صلي الله عليه وسلم از مدينه بيرون رفته ودر بدر با كفار جنگيده و بر آنها پيروز شده است. طلحه وسعيد از اينكه موفق به شركت در جنگ نشده بودند متاسف شدند پيامبر صلي الله عليه وسلم متوجه شد كه آنها از اينكه از جنگ بدر باز مانده اند، ناراحت اند. بنابر اين براي تسكين خاطر شان به اندازه مجاهدين به آنها از غنيمت داد.
طلحه نيكوكار
طلحه رضي الله عنه تاجري بزرگ وداراي ثروتي هنگفت بود، روزي به اندازه هفتصد هزار درهم مالي از حضرموت برايش آمده بود، شب را با اضطراب وناراحتي واندوه سپري كرد، همسرش ام كلثوم دختر ابوبكر صديق رضي الله عنه پيش او آمده گفت: ترا چه شده اي ابو محمد؟ نكند ناراحتي!! طلحه گفت: تو بهترين همسري هستي كه شايسته يك مسلمان است، اما من در تمام شب با خود فكر كردم وگفتم: مردي اين اندازه مال در خانه اش باشد نسبت به پروردگارش چه گمان ميكند؟! همسرش گفت: تو چرا ناراحتي؟ صبح آن را ميان دوستان و خويشاوندان مستمند خود تقسيم كن.
طلحه گفت: رحمت خدا بر تو باد نظر خوبي دادي. وصبح فردا آن مال را ميان فقراي مهاجرين وانصار تقسيم كرد.
يكي از فرزندانش نيكوكاري طلحه را چنين روايت مي كند: پدرم لباس زيبايي پوشيده بود وهمچنان كه راه مي رفت مردي لباس را از او گرفت. مردم بلند شدند ولباس پدرم را از آن مرد پس گرفتند. طلحه گفت: لباس را دوباره به آن مرد بدهيد!!
مرد چون طلحه را ديد خجالت كشيد ولباس را زمين انداخت، طلحه گفت: لباس را بگير خداوند آن را برايت مبارك كند مرا از خداوند شرم مي آيد كه كسي نسبت به من اميد داشته باشد ومن او را نا اميد كنم[46].
روزي مردي نزد طلحه بن عبيدالله آمد واز او كمك خواست ونيز به او متذكر شد كه با هم خويشاوند هستيم، طلحه گفت: تا كنون كسي اين خويشاوندي را براي من نگفته است. من زميني دارم كه عثمان بن عفان آن را به سيصد هزار درهم خواسته است، اگر مي خواهي زمين را به تو واگذار كنم وگرنه آن را به سيصد هزار درهم براي تو مي فروشم و پول آن را به تو مي دهم. مرد گفت: زمين را بفروش وپول آن را بده طلحه زمين را فروخت وقيمتش را به همان مرد داد. رحمت خداوند بر طلحه باد او مردي سخاوتمند ونيكوكار بود.
وفات طلحه رضي الله عنه
در جنگ جمل تيري به طلحه اصابت كرد و بر اثر آن بعدا شهيد شد او نمونه سخاوت وبخشش بود. در هنگام وفاتش حضرت علي رضي الله عنه بر بالينش حاضر شد او را نشاند وگرد وغبار را از چهره اش پاك ميكرد ومي گفت:[47] كاش بيست سال قبل مرده بودم.
بالاخره طلحه زندگي را بدورود گفت وبه خاك سپرده شد او چهارده فرزند داشت. ده پسر كه يكي محمد نام داشت وزياد سجده مي كرد وسجاد ناميده مي شد ونيز عمران وعبس از فرزندان او هستند وچهار دختر بنامهاي عايشه كه با مصعب بن زبير ازدواج كرده بود و ام اسحاق و صعب ومريم. طلحه در سال سي وششم هجري در گذشت.
رحمت خداوند بر طلحه باد.
حضرت سعيد بن زيد رضي الله عنه[48]
خداوند متعال فرموده است:
﴿طه* مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى * إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَى * تَنْزِيلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى*الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى﴾ (طـه: 1-5).
((قرآن نفرستاده ايم تا تو خود را در زحمت بيندازي، قرآن تذكري است براي كساني كه مي ترسند، ا ز سوي آفريدگار زمين و آسمانها فرو فرستاده شده است. او رحمن وبر عرش مستقر است)).
مسلمان پرهيزگار
سعيد بن زيد رضي الله عنه خبر رسالت ودعوت محمد صلي الله عليه وسلم را شنيد و اسلام آورد، همسرش فاطمه بنت خطاب نيز مسلمان شد آنها چون مسلمان شدند از خباب بن ارت كه يكي از مهاجرين بود خواستند تا به آنها قرآن بياموزد. همسر سعيد خواهر عمر بن خطاب بود.
در يكي از روزها عمر از خانه بيرون رفته بود مردي از بني زهره عمر رضي الله عنه را ديد به او گفت: كجا مي روي اي عمر!
عمر گفت: مي خواهم محمد را به قتل برسانم!!
مردگفت: اگر محمد را بكشي چگونه از دست بني هاشم وبني زهره در امان بماني؟!
عمر گفت: به نظر من تو هم بي دين شده اي ودينت را رها كرده اي.
مردگفت: آيا خبر عجيبي را به اطلاع تو نرسانم؟!!
عمر تعجب كرد وگفت: آن خبر چيست؟ بگو!
مرد گفت: داماد وخواهرت فاطمه مسلمان شده اند وديني را كه تو بر آن هستي رها كرده اند[49].
عمر از اين سخن به شدت خشمگين شد وبدون اينكه چيزي بگويد به سوي خانه خواهرش فاطمه ودامادش سعيد حركت كرد، عمر چون به خانه آنها رسيد خباب بن ارت كه معلم آنها بود وبه آنها قرآن مي آموخت در داخل خانه پنهان شد، عمر گفت: اين زمزمه چه بود كه ازخانه شما بگوش مي رسيد؟ آنها سوره طه را مي خواندند.
سعيد وهمسرش فاطمه كه خواهر عمر بود گفتند: با همديگر حرف مي زديم.
عمر گفت: شايد شما مسلمان شده ايد!
دامادش سعيد بن زيد گفت: اي عمر، چه مي گويي اگر دين تو حق نباشد وما ديني را بر حق است بپذيريم؟
عمر به سعيد حمله كرد وضربه شديدي بر او وارد ساخت، فاطمه براي دفاع از همسرش دخالت كرد، عمر چنان ضربه محكمي به خواهرش زد كه خون از چهره اش جاري شد فاطمه فرياد زد و به عمر گفت: اي عمر! حق در دين تو نيست من شهادت مي دهم كه هيچ معبودي جز خدا نيست وگواهي مي دهم كه محمد پيامبر خداست.
عمر ايستاد وبعد از اندكي تامل گفت: قرآن را بياوريد تا كمي بخوانم، اما سعيد وهمسرش گفتند تو بايد ابتدا وضو بگيري بعد قرآن را بخواني عمر وضو گرفت وسوره طه را تلاوت كرد واز خواندن قرآن بسيار متاثر شد. عمر گفت: مرا راهنمايي كنيد تا نزد محمد صلي الله عليه وسلم بروم، سپس عمر به خانه پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت واسلام آورد وخداوند به سبب مسلمان شدن عمر اسلام را قدرت بخشيد، وسعيد بن زيد سبب اسلام آوردن عمر شد.
سعيد را بشناسيم
مورخين معتمد در مورد او چنين مي گويند: او سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل بن عبدالعزي. نسبتش به كعب بن لؤي بن غالب مي رسد، كنيه اش ابوالاعور قريشي عدوي است.
پدرش زيد در دوران جاهليت هنگامي كه قريش گوسفندان را براي بت ها به قصد عبادت سر مي بريدند اين عمل آنان را نمي پسنديد، او مي گفت: ((گوسفند را خدا آفريده و ازآسمان برايش باران مي فرستد ودر زمين برايش گياهان را مي روياند وشما گوسفند را براي غير خدا سر مي بريد!!))[50].
سعيد بن زيد يكي از ده نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به بهشتي بودن آنها گواهي داده است واو را از سابقين واولين وبدري است و از كساني است كه خداوند در قرآن فرموده است من از آنها و آنها از من خشنودم[51].
در بسياري از جنگها وصحنه ها همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم بوده است در محاصره دمشق وفتح آن حضور داشت. بعد از فتح دمشق ابوعبيده بن جراح او را امير دمشق مقرر كرد، واولين فردي از امت اسلامي است كه به عنوان نائب خليفه در دمشق حكمراني نمود[52].
سعيد بن زيد مردي قد بلند داراي سر وريش گنجان وچهره اش گندمگون بود. [53]
مهاجر مجاهد
سعيد بن زيد وهمسرش چون ديگر مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند ودر مدينه پيش رفاعه بن المنذر اقامت گزيدند. او وهمسرش زندگي جديد خود را با برادران وخواهران مهاجر و انصار در مدينه آغاز كردند. خداوند از همه مهاجرين وانصار راضي باد وخداوند باغهاي بهشت را كه نهر فراواني در آن جاري است براي آنها مهيا نموده است، در صحيحين دو حديث از او روايت شده است و يك حديث را به تنهايي بخاري روايت كرده است.
از احاديثي كه سعيد بن زيد از پيامبر صلي الله عليه وسلم روايت نموده يكي اين است كه: ((هر كسي يك وجب زمين را به ناحق از كسي بگيرد خداوند هفت زمين را به گردنش طوق مي نمايد وهر كسي كه به خاطر مالش كشته شود شهيد است))[54].
ونيز سعيد از پيامبر صلي الله عليه وسلم روايت ميكند كه پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: كوه حراء ثابت باش روي تو قرار ندارد مگر پيامبر يا صديقي يا شهيدي. بعدا سعيد نه نفر را نام برد كه روي حرا قرار داشتند كه عبارت بودند از: پيامبر صلي الله عليه وسلم، ابوبكر، عمر، عثمان، علي، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف وسعد بن مالك. سعيد گفت: اگر مي خواستم اسم نفر دهم را ببرم او را هم ميگفتم. منظورش ازنفر دهم خودش بود[55].
دعاي پذيرفته شده
سعيد بن زيد صحابي مژده داده شده به بهشت، دعايش پذيرفته مي شد وهنگامي كه مظلومانه دست به دعا بلند مي كرد خداوند دعايش را رد نميكرد. روايت مي شود كه زني كه اروي بن اويس خوانده مي شد نزد فرماندار مدينه، ابن خرم آمد وبه او گفت: اي اباعبدالملك سعيد بن زيد ديواري در زميني كه متعلق به من است بنا كرده است با او حرف بزن كه ازحق من دست بردارد واگر نه سوگند به خدا كه فردا در مسجد پيامبر صلي الله عليه وسلم خواهم آمد وميان مردم اعلام مي كنم كه حق مرا خورده است.
ابن خرم به او گفت: صحابي پيامبر صلي الله عليه وسلم را اذيت نكن او بر تو ظلم نكرده وحق تو را نگرفته است.
اما آن زن در هر كجا كه مي رفت از سعيد شكايت مي كرد، نزد عماره بن عمر وعبد الله بن سلمه رفت واز سعيد شكايت كرد آنها نزد سعيد كه در عقيق در زمينش بود رفتند. سعيد به آنها گفت: براي چه آمده ايد؟ گفتند: اروي بنت اويس آمده وگمان مي برد كه تو زمين او را حصار كشيده اي وحق او را گرفته اي وسوگند خورده كه اگر تو از زمين دست بر نداري صبح فردا در مسجد پيامبر صلي الله عليه وسلم بيايد و درميان مردم ا ز تو شكايت كند بنابر اين ما آمده ايم تا تو را خبر كنيم[56].
سعيد رضي الله عنه گفت: من از پيامبر صلي الله عليه وسلم شنيده ام كه مي گفت: هركسي يك وجب از زمين كسي ديگر را به ناحق بگيرد، خداوند هفت زمين را روز قيامت به گردنش خواهد آويخت[57].
سپس سعيد افزوده: او بيايد و آنچه مي خواهد بگيرد، بار خدايا اگر او دروغ مي گويد او را نمي توان تا چشمهايش را كور نكرده اي، ودر اثر كوري در جاي بيفتد وهمانجا دفن شود.
در اين هنگام عماره بن عمرو وهمراهش برگشتند و آن زن را به آنچه سعيد گفته بود خبر كردند، او ديوار سعيد را تخريب كرد وآنجا خانه اي ساخت، ديري نگذشت كه آن زن كور شد شب بلند مي شد كنيزي داشت كه دست او را مي گرفت تا او كارگران را بيدار كند، در يكي از شبها از خواب بلند شد و كنيزش را بيدار نكرد و از خانه بيرون رفت وهمچنان مي رفت تا اينكه در چاه افتاد ومرد. خلاصه اينكه سعيد مردي مستجاب الدعاء بهشتي ومجاهد بود و در معركه هاي جنگ وفتح شهرها همراه مسلمين شركت مي كرد، در جنگ يرموك يكي از سربازان لشكر اسلام بود. از يكي از برادران مسلمانش شنيد كه به فرمانده لشكر ابوعبيده مي گفت: من تصميم قطعي براي شهادت در راه خدا گرفته ودر اين لحظه مي خواهم شهيد بشوم، آيا تو پيغامي براي پيامبر صلي الله عليه وسلم نداري كه بفرستي؟! ابوعبيده گفت: بله! ازطرف من و مسلمين پيامبر را سلام كن و به او بگو: اي پيامبر خدا! آنچه پروردگارمان به ما وعده داده ما آن را يافتيم[58].
سعيد بن زيد كه در نزديك آن مرد وابوعبيده قرار داشت اين گفتگو را، سعيد مي گويد: ديري از سخنان او نگذشت كه من او را ديدم كه شمشيرش را از نيام كشيده و به سوي دشمنان خدا مي تازد. من به هيجان آمدم وخود را به زمين انداختم و دو زانو نشستم ونيزه را راست كردم ويكي از اسب سواران دشمن را كه به سوي من مي آمد از پاي در آوردم، سپس بر دشمن حمله ور شدم، خداوند ترس را از من بيرون كرده بود وهمه مردم بر روميها يورش بردند وآنها را شكست دادند.
سعيد اين چنين افتخار جهاد در آن روز حساس وجنگ يرموك را بدست آورد.
وفات حضرت سعيد رضي الله عنه
در روز جمعه سال پنجاه ويك هجري سعيد بن زيد در منطقه عقيق درگذشت. جنازه او را براي خاك سپاري به قبرستان بقيع آوردند بسيار از اصحاب پيامبر صلي الله عليه وسلم كه سعد بن ابي وقاص وعبدالله بن عمر رضي الله عنهما نيز در ميان شان به چشم مي خوردند براي خداحافظي برادر مسلمان خود در تشييع جنازه اش حضور داشتند.
رحمت خداوند بر سعيد بن زيد كه حق بر زبانش جاري بود مالش را در راه خدا خرج ميكرد وهواي نفس را زير پا گذاشته بود، ودر بدر شريك بود و به دنيا ورياست بي علاقه بود واز فتنه وشرارت دوري نمود.
رحمت بيكران خداوند بر سعيد بن زيد باد.
حضرت عبدالرحمن بن عوف رضي الله عنه[59]
((خداوند بركت دهد آنچه را به او در دنيا داده است والبته پاداش آخرت بزرگتر است، من از پيامبر صلي الله عليه وسلم شنيده ام كه مي گفت: عبدالرحمن بن عوف در حالي كه به خود پيچيده ونشسته وارد بهشت خواهد شد))[60].
ام المؤمنين عايشه صديقه رضي الله عنها
كارواني مبارك
مدينه تكان خورد وشنهاي روان به هوا برخاست ومردم صداي شتران را مي شنيدند همه به كاروان شترها خيره شده بودند، مدتي گذشت اما بازهم قطار شتران تمام نمي شد، مردم از هم مي پرسيدند: اين سر وصدا وهياهو چيست؟ خبر رسيد كه اين كاروان قافله عبدالرحمن بن عوف است، كاروان از هفتصد شتر تشكيل مي يافت كه انواع كالا وغذا وديگري نيازمنديهاي مردم را بار داشت. وقتي عايشه پرسيد: اين صداي چيست؟ به او گفته شد كاروان عبدالرحمن بن عوف است. هفتصد شتر از گندم و آرد و غذا، بر پشت دارند.
عايشه گفت: خداوند به آنچه در دنيا به او داده بركت بدهد، اما پاداش آخرت بزرگتر است من از پيامبر صلي الله عليه وسلم شنيده ام كه مي گفت: عبدالرحمن بن عوف در حالي كه به خود پيچيده ونشسته وارد بهشت خواهد مي شود[61].
وقبل از آمدن شترهاي نر وماده به عبدالرحمن بن عوف مژده بهشت داد وگفته ام المؤمنين كه او را مژده بهشت داده بود به اطلاع عبدالرحمن بن عوف رسيد، عبدالرحمن بن عوف چون اين مژده را شنيد خودش را شتابان نزد ام المؤمنين عايشه رساند وگفت: مادرم! آيا تو اين را از پيامبر صلي الله عليه وسلم شنيده اي؟! ام المؤمنين عايشه رضي الله عنها گفت: بله.
عبدالرحمن بسيار خوشحال شد و ازشادي در پوستش نمي گنجيد وگفت: من ايستاده وارد بهشت مي شوم پس تو را گواه مي گيرم كه تمام اين كاروان شترها با بارشان در راه خدا صدقه مي باشد[62]. اين مژده به عنوان انگيزه ومحركي بود كه عبدالرحمن بن عوف تمام مالش را در باقي مانده زندگي اش همواره در راه خدا صدقه كند، در روايت آمده است كه او چهل هزار سكه طلا وچهل هزار نقره در راه خدا صدقه كرد وپانصد اسب در اختيار مجاهدين راه خدا قرار داد ونيز هزار وپانصد شتر براي سواري مجاهدين در اختيارشان گذاشت. اما عبدالرحمن كه به بهشت وعده داده شده بود چه كسي است؟
عبدالرحمن بن عوف چه كسي است؟
عبدالرحمن بن عوف يكي از ده نفر مژده داده شده به بهشت است ويكي از اعضاي شوراي شش نفره اي بود كه عمر بن خطاب رضي الله عنه براي خلافت بعد از خود انتخاب نموده است، ويكي از هشت نفري است كه قبل از ديگران اسلام را پذيرفتند[63]. در دوران جاهليت اسمش عبد عمرو يا عبدالكعبه بود وپيامبر صلي الله عليه وسلم او را عبدالرحمن ناميد.
عبدالرحمن بن عوف ده سال بعد از عام الفيل در قبيله زهره بن كلاب به دنيا آمد، مادرش شفاء بنت عوف بود كه نسبش به زهره بن كلاب مي رسد. پدر ومادرش زهري هستند، مادرش به اسلام مشرف شد وهجرت كرد. عبدالرحمن بر ادب وخوبي اخلاق تربيت شد او عربي اصيل وداراي اخلاق اصيل عربي بود، در كودكي از پرستش بتها دوري ميكرد به مجالس لهو وموسيقي مكه شركت نمي كرد، كتابهاي سيرت او را اينگونه تعريف كرده اند: او داراي چهره اي زيبا، قدبلند نازك پوست، سفيد رنگ مايل به سرخي بود، موهاي سر وريشش را رنگ نمي زد قدمهايش كلفت وانگشتانش نيز چنين بودند در جنگ مجروح شد وبر اثر آن مي لنگيد[64].
عبدالرحمن بن عوف بدست ابوبكر رضي الله عنه مسلمان شد قبل از آنكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به خانه ارقم بن ابي ارقم بيايد[65].
بعد از اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مسلمين اجازه هجرت به مدينه را داد، عبدالرحمن نيز از مكه هجرت كرد او پيشاپيش مهاجريني كه براي خدا مكه را ترك وبه سوي مدينه هجرت مي كردند، قرار داشت. در مدينه، پيامبر صلي الله عليه وسلم ميان او وسعد بن ربيع انصاري عقد برادري برقرار كرد، سعد بن ربيع به عبدالرحمن بن عوف گفت: اي عبدالرحمن بن عوف، من از همه اهالي مدينه بيشتر مال دارم، من دوتا باغ ودوتا زن دارم، نگاه كن كدام باغ را بيشتر مي پسندي تا آن را به تو بدهم وكدام زنم را بيشتر مي پسندي تا آن را طلاق بدهم وتو با او ازدواج كني. عبدالرحمن به برادر انصاري خود گفت: خداوند به خانواده ومالت بركت بدهد مرا به بازار راهنمايي كن تا كسب وكار كنم، سعد بن ربيع او را به بازار راهنمايي كرد وعبدالرحمن تجارت را شروع كرد واز تجارت سود مي برد وقسمتي از سودش را پس انداز مي نمود. چند روزي نگذشت تا اينكه پول ازدواج خود را پس انداز كرد وازدواج نمود، سپس خود را پيشاپيش پيامبر صلي الله عليه وسلم رساند در حالي كه بوي خوشبويي وعطر از او به مشام مي رسيد. پيامبر صلي الله عليه وسلم به او گفت: چه شده عبدالرحمن! عبدالرحمن گفت: ازدواج كرده ام. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: به همسرت چه مهريه داده اي؟
عبدالرحمن گفت: به اندازه وزن يك هسته خرما به او طلا داده ام. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: وليمه كن گرچه يك گوسفند باشد، خداوند در مالت برايت بركت بدهد.
عبدالرحمن مي گويد: به بركت دعاي پيامبر صلي الله عليه وسلم دنيا به من روي آورد طوري كه اگر سنگي را از زمين بلند مي كردم انتظار داشتم كه زيرش طلا يا نقره اي باشد.
كسي كه باجان ومالش جهاد مي كرد
عبدالرحمن بن عوف مجاهد بزرگي بود، در جنگ بدر حق جهاد در راه خدا را ادا كرد، دشمن خدا، عمير بن عثمان بن كعب تميمي را به قتل رساند. در جنگ احد همچنان ثابت قدم و پابرجا بود وهنگامي كه مسلمانان شكست خورده وپا به فرار گذاشتند او در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم باقي ماند ومقاومت كرد.
بعد از اينكه جنگ به پايان رسيد بيش از بيست زخم كه بعضي خطرناك بودند بر بدنش نمايان بود.
اين جهاد جاني او بود، اما جهاد مالي اش از حد گذشته بود، او وقتي از پيامبر صلي الله عليه وسلم شنيد كه مي خواهد لشكري را مجهز نمايد و مي گفت: ((در راه خدا صدقه بدهيد مي خواهم لشكري را به جايي بفرستم)). در اين هنگام عبدالرحمن دوان دوان به خانه اش رفت وچهار هزار درهم آماده كرد وگفت: پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم من چهار هزار درهم داشتم دو هزار را به خدايم قرض مي دهم ودو هزار را براي خانواده ام باقي گذاشتم.
پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم فرمود: ((خداوند به آنچه بخشش كرده اي بركت بدهد وبه آنچه براي خود باقي گذاشته اي بركت بدهد)).
در غزوه تبوك عبدالرحمن بن عوف دويست اوقيه طلا كمك كرد.
عمر بن خطاب رضي الله عنه به پيامبر صلي الله عليه وسلم گفت: به نظر من عبدالرحمن بن عوف مرتكب گناهي شده چون براي خانواده اش چيزي باقي نگذاشته است، پيامبر از عبدالرحمن بن عوف پرسيد: آيا براي خانواده ات چيزي باقي گذاشته اي اي عبدالرحمن؟ عبدالرحمن گفت: بله براي آنها بيشتر وبهتر از آنچه انفاق نموده ام گذاشته ام، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: چقدر گذاشته اي؟ عبدالرحمن بن عوف گفت: آنچه خداوند وپيامبرش از روزي وخوبي وپاداش وعده داده اند آن را برايشان گذاشته ام.
مقام بلند عبدالرحمن رضي الله عنه
خداوند مي خواست عبدالرحمن بن عوف را اكرام كند، او نماز مي خواند و پيش نماز مردم بود و پيامبر صلي الله عليه وسلم به او اقتدا كرده وپشت سر او نماز خواند. در جنگ تبوك وقت نماز فرا رسيد و پيامبر صلي الله عليه وسلم در آن لحظه حضور نداشت، عبدالرحمن بن عوف پيش نماز مردم شد و نزديك بود كه ركعت اول تمام شود پيامبر صلي الله عليه وسلم سر رسيد و به صف نمازگزاران پيوست عبدالرحمن خواست عقب بيايد اما پيامبر صلي الله عليه وسلم او را اشاره كرد كه در جايش بماند و همچنان امام مردم در نماز باشد وعبدالرحمن نماز خواند وپيامبر صلي الله عليه وسلم پشت سر او نماز را ادا كرد و به او در نماز اقتدا نمود[66].
وفات عبدالررحمن رضي الله عنه
عبدالرحمن بن عوف هنگام وفاتش تعداد زيادي از بردگانش را آزاد كرد ووصيت كرد كه به هر فردي از اهل بدر چهار صد دينار طلا بدهند وتعداد افرادي كه آن زمان بدري بودند صد نفر بود كه هر يك چهار صد دينار گرفت ونيز وصيت كرد كه به هر يك از همسران پيامبر مال زيادي بدهند.
عايشه گفت: خداوند او را از چشمه سلسبيل كه در بهشت است بنوشاند.
او طلا ونقره زيادي از خود به جاي گذاشت اين همه مال وثروت او را به فتنه مبتلا نكرده بود، جنازه اش را سعد بن ابي وقاص دايي پيامبر به دوش گرفت وعثمان رضي الله عنه بر او نماز خواند وحضرت علي رضي الله عنه در جنازه اش شركت کرد و ميگفت: او صفاي دنيا وخوبي آن را دريافت واز كجي وانحراف دنيا دور بود.
رحمت خداوند بر عبدالرحمن بن عوف باد.
حضرت سعدبن ابي وقاص رضي الله عنه[67]
((اكنون مردي از اهل بهشت بر شما وارد مي شود)).
رسول اكرم صلي الله عليه وسلم
مژده بهشت
روزي رسول اكرم صلي الله عليه وسلم با اصحابش نشسته بودند، سپس آن حضرت صلي الله عليه وسلم نگاهش را به آسمان دوخت وسكوت همه چيز را فرا گرفته بود، يارانش به او نگاه كردند منتظر بودند كه چه مي گويد: تا اينكه او نگاهش را به سوي آنها انداخت وفرمود: ((اكنون مردي از اهل بهشت برشما وارد مي شود))[68].
ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم به اين طرف و آن طرف نگاه مي كردند تا اين مرد خوش قسمت ومژده داده شده به بهشت را ببينند. لحظاتي گذشت كه سعد بن ابي وقاص بر آنها وارد شد، عبدالله بن عمرو بن عاص به سوي او رفت واو را به گوشه اي برد واز اين مقام بلندي كه خداوند به او عنايت كرده بود جويا شد از او پرسيد كه چه عبادتي انجام ميدهد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به او مژده بهشت داده است. سعد گفت: ((عبادتي كه همه مان انجام مي دهيم من بيشتر از آن انجام نمي دهم اما كينه وبدخواهي مسلماني را در دل ندارم)).
آري، چنين بود سعد بن ابي وقاص دايي پيامبر، روزي سعد از روبرو مي آمد، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: ((اين دايي من است اگر كسي كه دايي اش از او بهتر است به من نشان بدهد))[69].
اما سعد بن ابي وقاص چگونه كسي است؟
سعد بن ابي وقاص صحابي بزرگوار از خاندان بني زهره بود، بني زهره خاندان آمنه بنت وهب مادر پيامبر صلي الله عليه وسلم بودند وپيامبر صلي الله عليه وسلم به خويشاوندان مادرش افتخار مي كرد.
او سعد بن ابي وقاص امير ابواسحاق قريشي زهري مكي يكي از ده نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به آنها مژده بهشت داده بود ونيز يكي از اولين افرادي است كه به اسلام روي آورد ويكي از شركت كنندگان در جنگ بدر وصلح حديبيه ونيز يكي از اعضاي شوراي شش نفره كه حضرت عمر رضي الله عنه براي خلافت بعد از خود انتخاب كرده بود، مي باشد[70].
مادرش حمنه بنت ابوسفيان بن اميه بن عبدشمس بن عبدمناف بود. سعد در هفده سالگي به دين اسلام گرويد، قدي كوتاه داشت و داراي اندامي درشت وكلفت وموهاي زيادي بود[71].
سعد فرزند مالك بن اهيب بن عبدمناف ابن زهره است.
احاديث زيادي از پيامبر صلي الله عليه وسلم روايت نموده است پانزده حديث از احاديث او را بخاري ومسلم به اتفاق روايت كرده اند وپنج حديث فقط بخاري روايت كرده است وهيجده حديث مسلم به تنهايي از سعد روايت كرده است. اسلام آوردن سعد ومخالفت كردن مادرش داستان زيبايي دارد.
داستان اسلام آوردن سعد رضي الله عنه
اسلام آوردن سعد داستان زيبايي دارد كه خودش آن را چنين روايت مي كند: سه شب قبل از اينكه مسلمان بشوم در خواب ديدم كه گويا من در ميان امواج خروشان وظلماني دريا در حال غرق شدن هستم. در اين هنگام ميان امواج غوطه مي خوردم، چشمم به نور ماه درخشاني افتاد به سوي آن حركت كردم. ديدم چند نفر قبل از من خود را به آن ماه رسانده اند. آنها زيد بن حارثه وعلي بن ابي طالب و ابوبكر صديق رضي الله عنهم بودند، من به آنها گفتم: شما كي به اينجا آمده ايد؟! درجواب گفتند: همين حالا.
در فرداي آن روز خبر شدم كه پيامبر صلي الله عليه وسلم مخفيانه به اسلام دعوت مي دهد، دانستم كه طبق خوابي كه ديده ام خداوند اراده خير نسبت به من دارد ومي خواهد مرا به وسيله پيامبر از تاريكيها برهاند وبه سوي نور هدايتم بدهد. شتابان خود را به پيامبر صلي الله عليه وسلم در يكي از دره هاي مكه به نام جياد، رساندم او نماز عصر را خوانده بود من آنجا اسلام آوردم، در اسلام آوردن به جز افرادي كه در خواب ديدم هيچ كسي بر من پيشي نگرفته بود.
خداوند نعمت اسلام را به سعد ارزاني نمود، اما اسلام آوردن او باعث مشكلاتي براي او در خانه اش شد، اما اين مشكلات از جانب چه كسي بود، همه از جانب مادرش بود. ادامه داستان را پي مي گيريم.
پيروي در گناه هرگز
مشكلاتي كه براي سعد بعداز پذيرفتن دين اسلام پيش آمد، اولين كسي كه مشكل ايجاد مي كرد مادرش حمنه بنت ابوسفيان بن اميه بود. سعد مي گويد: مادرم چون از اسلام آوردن من خبر شد، خشم او به جوش آمد، من جواني بودم كه با مادرم به مهرباني رفتار مي كردم مادرم نزد من آمد وگفت: سعد اين چه ديني است كه تو آن را پذيرفته اي واز دين پدر ومادرت روي گردانده اي؟ سوگند به خدا يا دين جديد را رها ميكني يا من نه آب مي نوشم ونه غذا مي خورم تا بميرم، آنگاه دل تو در اندوه تكه پاره خواهد شد وبركاري كه كرده اي پشيمان خواهي شد ومردم تا ابد بر تو عيب خواهند گرفت. سعد مي گويد من گفتم: مادرم چنين كاري نكن من براي هيچ چيزي از دين خود دست بر نمي دارم. اما مادرش تهديدش را عملي كرد و اعتصاب غذا نموده چند روزي آب وغذا نخورد تا اينكه بدنش لاغر وپژمرده شد وتوان ونيرويش را از دست داد، من لحظه به لحظه نزد او مي آمدم كه آبي بياشامد يا غذايي بخورد. اما مادرم همچنان از خوردن غذا وآشاميدن آب خودداري مي ورزيد وسوگند مي خورد كه همچنان اعتصاب آب وغذا را ادامه خواهد داد، تا اينكه بميرد يا من از دينم دست بردار شوم. در اين هنگام به او گفتم: مادرم با اينكه تو را خيلي دوست دارم اما خدا وپيامبرش را از تو بيشتر دوست دارم. سوگند به خدا اگر هزار جان داشته باشي ويكي را پس از ديگري از دست بدهي من دين خود را براي هيچ چيزي ترك نخواهم كرد. هنگامي كه مادرم ديد من قاطعانه سخن مي گويم تسليم شده و با اينكه نمي پسنديد خوردن ونوشيدن را آغاز كرد وخداوند در مورد ما آيه نازل فرمود:
﴿وَإِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا﴾ (العنكبوت: 8)[72].
((اگر والدين تلاش كنند كه تو با من كسي را شريك بگيري كه درباره آن علم نداري، از آنان اطاعت نكن البته در دنيا به خوبي با آنان رفتار كن)).
اينگونه سعد با مادرش رفتار كرد ومادرش او را در تنگنا قرار داده بود. اما اسلام از اطاعت فرزندان از والدين در جايي كه گناه است نهي فرموده است، اگر سعد از مادرش اطاعت مي كرد از دستور خداوند سرپيچي مي نمود وديني را كه به آن ايمان آورده بود رها مي كرد، بنابر اين پيروي هيچ كس در گناه ومعصيت خداوند جايز نيست.
فرمانده مجاهد
عبدالرحمن بن عوف بسيار زيبا سعدبن ابي وقاص را توصيف نموده است او مي گويد: ((دستان سعد چون چنگال شير اند)). آري، سعد شيري بود در برابر دشمنان خدا. در جنگ بدر، سعد بن ابي وقاص و برادرش عمير از خود شهامت جاوداني به يادگار گذاشتند، سعد در آن روز نوجواني كوچك بود كمي از سن بلوغش گذشته بود هنگامي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم از لشكر مسلمين بازديد به عمل آورد عمير خودش را مخفي مي كرد از ترس اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به سبب كم سني به او اجازه شركت در جنگ ندهد، اما پيامبر صلي الله عليه وسلم او را ديد واو را رد كرد، عمير به شدت گريه كرد طوري كه دل پيامبر صلي الله عليه وسلم به حالش سوخت و به عمير اجازه شركت در جهاد وكسب افتخار مبارزه در راه خدا را داد، در اين هنگام سعد نگاهي مسرت آميز به عمير انداخت. هر دو با هم براي جهاد در راه خدا حركت كردند، هنوز جنگ به پايان نرسيده بود كه سعد متوجه شد برادرش عمير بن ابي وقاص شهيد شده است، سعد از خداوند اجر وپاداش عمير را طلب كرد وصبر پيشه كرد.
در جنگ احد مردم شكست خورده به عقب برگشتند. تقريبا ده نفر در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم باقي مانده بودند، از ميان اين افراد يكي سعد بن ابي وقاص بود كه مقاومت كرد واز پيامبر صلي الله عليه وسلم با تيركمانش محافظت مي نمود او هر تيري كه ميزد يكي از مشركين را از پاي در مي آورد. وقتي پيامبر صلي الله عليه وسلم ديد كه او چنين دقيق تيراندازي مي نمايد او را به تيراندازي بيشتر تشويق نمود وفرمود: ((تير بزن سعد... تيراندازي كن پدر ومادرم فدايت باد)). سعد در طول زندگي همواره به اين جمله پيامبر صلي الله عليه وسلم افتخار مي كرد و ميگفت: پيامبر صلي الله عليه وسلم براي هيچ كس پدر و مادرش را فدا نكرده اما به من اين جمله را گفت: ((پدر ومادرم فدايت باد)).
درجنگ قادسيه سعد قهرماني دلير وشجاع بود وبا مهارت شگفت انگيزي جنگ را اداره مي نمود وسپس از آن جا به سوي مدائن حركت كرد.
وفات سعد رضي الله عنه
هفتاد وچند سال از عمر سعد مي گذشت تا اينكه در سال پنجاه وهفت هجري به ديار باقي شتافت وجان به جان آفرين تسليم نمود و در مسجد پيامبر صلي الله عليه وسلم بر او نماز خوانده شد. او وصيت كرده بود تا او را در جبه اي پشمي كفن كنند وگفت: من در جنگ بدر همين جبه را پوشيده بودم وبا مشركين مي جنگيدم و اين را براي چنين روزي مخفي نگاه داشته ام.
خداوند از سعد و از تمام ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم راضي وخشنود باد.
[1] مهمترين مراجع مورد استفاده در نوشتن سيرت ابوبكر صديق (رضي الله عنه) عبارتند از: سيرت ابن هشام – صحيح بخاري – صحيح مسلم و تاريخ الخلفاء.
[2] صحيح بخاري، فضائل الصحابة.
[3] تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 43-42.
[4] تاريخ الخلفاء، ص 43-42.
[5] سيره ابن هشام.
[6] تاريخ الخلفاء، ص 35.
[7] بخاري از عروه بن الزبير.
[8] حاكم در مستدرك از عايشه با سند خوب روايت كرده است.
[9] به روايت ترمذي از ابوهريره.
[10] صحيح بخاري وصحيح مسلم.
[11] تاريخ الخلفاء با اندكي تصرف، ص 45-44.
[12] منابع سيرت عمر: الرياض النضرة، محب طبري، تاريخ الخلفاء سيوطي، سير اعلام النبلاء، صحيح بخاري وصحيح مسلم وكتابهاي ديگر حديث، سيره ابن هشام، العقد الفريد از ابن عبد ربه.
[13] ترمذي، كتاب المناقب، عمربن الخطاب حديث شماره 3681.
[14] بخاري ش 3683، مسلم ش 2396.
[15] تاريخ الخلفاء ص 123.
[16] تاريخ الخلفاء ص 125.
[17]صفوة الصفوة ج 1 ص 272، 273.
[18] سيره ابن هشام ج 3 ص 331.
[19] مسلم كتاب الزكاة، باب نهي عن المسألة.
[20] مهمترين منابعي كه در نوشتن سيرت عثمان رضي الله عنه مورد استفاده قرارگرفته اند عبارتند از: سيرت ابن هشام، طبقات ابن سعد ج 3، الرياض النضرة في مناقب الشعر، تاريخ الطيري ج.
[21] مسلم (2401).
[22] السيرة الحلبية از برهان حلبي.
تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 147.
[23] تاريخ الخلفاء، ص 150.
[24] طبقات ابن سعد ج 3 ص 55.
[25] مسلم والرياض النضرة ج 3 ص 13.
[26] السيرة الحلبية ج 3 ص 701، وسيرة ابن هشام ج 3 ص 330.
[27] مهمترين مراجعي كه در نوشتن سيرت امام علي از آن استفاده شده است عبارتند از: الرياض النضرة في مناقب العشرة، تاريخ الخلفاء سيوطي، سيرت ابن هشام، حياة محمد، هيكل، السيرة الحلبية از برهان حلبي وطبقات ابن سعد.
[28] تاريخ الخلفاء سيوطي.
[29] السيرة الحلبية ج 1 ص 433.
[30] السيره الحلبية ص 433.
[31] حياة محمد د. هيكل ص 158.
[32] منابع سيرت ابوعبيده: سير أعلام النبلاء ج ص 6 ترجمه 1، طبقات ابن سعد ج 3 ص 267، تاريخ طبري ج 1 سيره ابن هشام، السيرة الحلبية، زاد المعاد صحيح بخاري وصحيح مسلم.
[33] بخاري ش 3744، درفضائل القرآن 4382 ودر مسلم 2419.
[34] سير اعلام النبلاء ج 1 ص 7 و 8.
[35] السيرة الحلبية ج 3 ص 198 و 199 وسير اعلام النبلاء ج 1 ص 91.
[36] منابع سيرت زبير عبارتند از: الاصابه ابن حجر ج 4 ص 8، الاستيعاب ج 3، الرياض النضرة في ناقب العشرة، سيره ابن هشام، سير اعلام النبلاء ج 2 ترجمه اسماء، طبقات ابن سعد ج 3، صحيح بخاري، صحيح مسلم.
[37] سير اعلام النبلاء ذهبي.
[38] سير اعلام النبلاء ج 2 ص 290، ترجمه اسماء ش 52.
[39] طبقات ابن سعد ج 3 (زبيربن العوام).
[40] بخاري (4077) باب الذين استجابوا. المغازي ومسلم (2418) فضائل طلحه وزبير.
[41] بخاري ومسلم.
[42] مهمترين منابع سيرت طلحه عبارتند از: المغازي واقدي، الرياض النضرة، تاريخ الخلفاء سيوطي، تاريخ طبري، الاصابة ج 5، سير اعلام النبلاء ج 1 ص 33.
[43] مغازي و اقدي – احد، تاريخ طبري – غزوه احد.
[44] الاصابة 5/232.
[45] الرياض النضرة ج 2 ص 25.
[46] سير اعلام النبلاء ج 1 ص 33.
[47] الرياض النضرة ج 4 ص 364.
[48] مهمترين مراجع در سيرت عبارتند از: طبقات ابن سعد ج 3 ص 268، الرياض النضرة ج 4 ص 339 ج 8، الاستيعاب ج 2 ص 2، سيره ابن هشام ج 1 ص.
[49] طبقات ابن سعد ج 3 ص 268.
[50] بخاري اين حديث را بطور كامل به شماره 3826 باب حديث زيد روايت كرده است ودر الذبائح ما ذبح علي النصب به شماره 5499 روايت نموده است.
[51] الاستيعاب ابن عبدالبر ج 4 ص 188، الاصابة ج 4 ص 188.
[52] الاستيعاب ابن عبدالبر ج 4 ص 188، الاصابة ج 4 ص 188.
[53] الرياض النضرة ج 4 ص 339 ج دوم.
[54] بخاري باب المظالم ش 2452.
[55] ابن ماجه، 134 درمقدمه باب فضائل العشرة، واحمد ج 1 ص 187.
[56] الاستيعاب ج 2 ص 706، 8 ط. دار الكتاب العربي.
[57] مسلم در المساقاة باب تحريم ظلم وغصب الارض به ش 1610 روايت كرده است.
[58] تاريخ طبري ج 4.
[59] الرياض النضرة في مناقب العشرة از محب طبري، سير اعلام النبلاء ج 1 ص 68 ترجمه 4، الاصابه ج 2 ص 313، صحيح بخاري ومسلم منابع استفاده شده در سيرت عبدالرحمن بن عوف هستند.
[60] احمد در مناقب روايت كرده است. الرياض النضرة ج 2 ص 35 چاپ العلميه ملاحظه كنيد.
[61] سير اعلام النبلاء ج 1 ص 76.
[62] با اندكي تصرف از الرياض النضرة ص 305.
[63] سيراعلام النبلاء ج 1 ص 69-68 ترجمه 4.
[64] الاصابة ج 2 ص 313.
[65] الرياض النضرة ص 302.
[66] اين حديث را مسلم درباب الطهاره به شماره 81 روايت نموده است، واحمد ج 4 ص 249، وبخاري (182) در الوضوء روايت كرده است.
[67] سير اعلام النبلاء ج 1 ص 92، الرياض النضرة 1/292، اسد الغابة 2/290، تاريخ الاسلام ذهبي ج 1 ص 79، البداية والنهاية ج 8 ص 72، المعارف ص 106، صفوة الصفوة 1/138 مراجع مورد استفاده در نوشتن حالات سعد بن اوبي وقاص هستند.
[68] كنز (37116).
[69] حاكم 3/498، بخاري 3757.
[70] سير اعلام النبلاء، ترجمه 5 ج 1 ص 93.
[71] طبقات ابن سعد ج 1 ص 101.
[72] نگاه كنيد مسند احمد ج 1 ص 182-181، ومسلم در جهاد وفضائل سعد بن ابي وقاص.